X
تبلیغات
گلهای گلدون
روزنگاری برای گلهام

سلام....

اینجا تو کروم هیچ شکلکی نیست مجبورم همه احساساتم را بیان کنم.

درد و فرار ناشی از لنگه کفش هاتون. برای دیر اومدن.

حس غریب طولانی ننوشتن.

حس دلشوره از هزار کار مانده بر زمین.

رخوت بعد سفر

شادی دیدن یار 

دوری از هر چه بدی...

واقعا می گم یه تمرین خوبی دارم می کنم.الان بهتون می گم. من همیشه تو زندگیم اهل حذف هستم. کنار هر چی بدی و آزار باشه یه تیک می زنم و راحت دلیت.... گاهی اوقات کنترل و شیفت را هم می گیرم که دیگه برن و برنگردن.

الان اینکارها را بیشتر از قبل انجام میدهم و جسارتم هم رفته بالا. چه اهمیتی داره...

به من مربوط نیست چی پشت سرم بگن. اصولا مگه بیکارن؟ خوب بیکار هم بودند بگن. به حال من که فرقی نمی کنه هر کی هر کاری می کنه با خودش و روحش می کنه.

یه دوستی داشتم. تو عالم دوستی براش هیچی کم نذاشتم. خیلی دوست داشت طولانی حرف بزنه. منم به دلش میومدم. دوست داشت غیبت کنه و بخندیم می خندیدم. چیز میز زیاد ازم می پرسید در اختیارش قرار می دادم. اما یهو رفت.... رفت که رفت با یکی... و هر چی از من و کارهام پرسیده بود در اختیار اون طرف گذاشت. خدا شاهده اگه سر سوزنی بهم اثر کنه. اما دروغ نمی گم که تعجب نکردم. چرا عجیب بود. ولی گفتم خوب دیگه اون اونه و می تونسته لابد.

چند وقت بعد هی دیدم از طرق مختلف میاد زیر زیرکی آمار بگیره و بره... ازینکه برای من آدم بی آمار اینهمه دردسر می کشید دلم براش می سوخت ؟؟؟؟؟ بازم تعجب کردم. یک کم شدم عین خودش. یعنی گفتم برو عشقم به سلامت....

بعد مدتی اتفاقات پشت سر هم افتاد هی مشکل هی دردسر.... هی ....

دیگه روی این نبود که حتی یه اس بهم بده..... نمی گم برای حلالیت. حتی برای درد دل...

و این داستان زندگی ماست هر از چندی یه همچین آدمی تو زندگیم میاد و میره. و من می مونم و تماشای آدمها...

بجاش یه آدمهایی یهو پیدا می شن. اند مرام. اند خوبی. یکیش تو و یکی دیگه هم تو و هزاران دوست وبلاگی که اونقدر تو کامنتدونی قبل جوابهاشون دیر شده که از خجالتشون موندم چی بگم.

بابای عرشیا عزیز هم که همیشه با طنزشون آدمو وادار به برگشت به دنیا می کنند. واقعا ممنونم.

منم یه موقعی خواستم اس بدهم بابای عرشیا جان شوهر ما ازون نایب بازهای تیره. یه بار تهران تشریف آوردید. مخصوصا ظهر 5 شنبه بود کافیه یه اطلاع رسانی بفرمایید از هر جایی میریم نایب. حالا من این وسط دارم خودمو مهمون می کنم بماند.


یه مسافرت طولانی رفتیم. بد چسبد...

جاتونم خالی. حالا من که نمی تونم همه شو بگم. چون قرار شده ازین ببعد مرموز باشم.

یک برگه زدم روبروم که هر ماه میرم مسافرت و به هیچکس نمی گم.از بس تو زندگیم رو بودم چنانی رودست خوردم که اونی که بالا شرحشو نوشتم، ناخن انگشت کوچیکه هم نمیشه.

والا    بقول برو بچ،  آستین ما از بزرگترین مرکز پرورش مار خاور میانه  و خودمونم از میدون ولیعصر رد کردیم بسکه هر کی اومد رفاقت کنه دورمون زد.

یه پروژه برداشتیم در حد 375 مرکز.... تهران که اگر تنبلی نکنم من به همین زودی خبرهاشو به گوشتون می رسونم/ از همین الان پشیمونم ولی راه برگشت هم ندارم.

به حول و قوه الهی تابستون رو به اتمامه. وندا باید بره پنجم هر چند از تابستون که یکماه و نیم رفت مدرسه شد پنجمی. تو یکی از سفرهای تابستونم کیف وندا را خریدم کفش ورزشی اش را هم  اول تابستون رفتیم که برا بسکتبال لوازم ورزشی بخریم خریدیم. مونده مانتو و مقنعه که دوشنبه وقت دادند.

هانا هم فعلا بلا تکلیفه دوست ندارم پیشش را بره مدرسه و مانتویی بشه به این زودی. یکسالم یکساله! اما امروز متوجه شدم هزینه مهدش با مدرسه وندا یکیه!!!

 تازه وقتی دو تاشون برن احتمالا هم تخفیف میدن هم اینکه یه جا میشه و بالاخره سال دیگه که باید بره همونجا . احتمالا با وندا بنویسمش.

تو مسافرت هر چی که خواستند خریدم. هیچی بهشون نگفتم یه خوشی مطلق. و خوب وقتی همسری داشته باشی که فوبیای پرواز داشته باشه و تو چند تا سفر قبلی همه مونو از ترسش قبض روح کرد، این میشه که سفر بشه زنونه و دوستانه و... اصلا حالی میده اینجور سفر ها. من موندم چرا ما شوهر کردیم اصلا!!!!!!

بخدا.... یکی میشه بهم بگم؟

خوب شاید قسمت ما هم از زندگی این بود که در دهن مردمو ببندیم و غیر از خودمون مسئولیت زندگی دو تا دیگه را برداریم بندازیم گردن خودمون.این وسطها یه بارهایی را از رو دوش مردها برداریم.  بلکه اون دنیا بریم بهشت استراحتی بکنیم.... تخیل احمقانه جالبیه.

وندا تو این تابستون معلم کامپیوتر  داشت که آقاهه کارشناس شرکت بود و خوشبختانه الان به یه جاهایی رسیده . چون خیلی هم علاقه داره شده خوب پیشرفت کرده. زبانشم می رفت. ورزش فقط بسکتبال که اونم علاقمند شده تا ادامه بده ببینیم چه میشه.

ولی در کل تابستان طولانی و پر از فیلم و سی دی دیدن داشتند. اخیرا هم یه مجموعه سی دی قدیمهای مارو پیدا کردند و خیلی مشتاق اونو می بینند. ماجراهای تن تن. عشق خوب همه بچه ها.

 

فعلا تا بزودی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 17:48  توسط گلناز  | 

موضوع اینه که یا هوای وبلاگستان دیگه اون هوای قدیم نیست یا ما پیر شدیم و این هوا بهمون نمی سازه.

ولی با سخت شدن آپلود عکس و ازون بدتر حذف فوریشون. واقعا انگیزه ای برای خاطره نویسی هم باقی نمی مونه.

به هر حال روزها از پی هم می گذره و ما بدو وقت بدو و ننوشتنش دل آدمو می سوزونه. بچه ها بزرگ میشن و حیرت می کنی کی اینهمه اتفاقات دنبال هم افتاد...

یه سفر رفتیم شمال.جای همه خالی. چه قدر عالیه اون روزی که از صبح میریم لب آب و همونجا بساط منقل و پیک نیک ایرانی و تا عصر بچه ها جزغاله میشن از بس میرن آب بازی و... این دفعه جهانگیر را هم بردیم.نمی شناسیدش.

پسر کوچولومون که یک خرگوش ناز و دوست داشتنیه و عزیز دل بچه ها.

منم یه اخلاق بدی پیدا کردم تا یه جا ساکن بشینم خوابم میبره. گلاب به روتون زیر چتر بزرگ تو سایه لب آب بعد نهار همونجا خوابم برد و وقتی بیدار شدم فندق فندق این جهانگیر دورم تزئینات کرده بود... یه بچه ایه احترام بزرگتر سرش نمیشه!

فعلن هم یه دوروزه سبدش را گذاشتیم تو حیاط و بچه را فرستادیم بیرون. دردسره بخدا من که همه اش دلم میسوزه بخاطر اسارتش.و اعصاب ندارم هانا هم که دقیقا نمیدونه این بیچاره هم حس داره. باهاش عین عروسک رفتار می کنه واقعا گناه داره.

یه روز دیدم از این سر آشپزخونه محکم سرش میده اون طرف داد میزنه ایستگاه شریعتی. دوباره ازون طرف پرت می کنه(سر رو سرامیک کف) ایستگاه میرداماد. نه که این تند سر می خورد مثلا مترو بازی بود. خدا از سر تقصیرات ما بگذره.

عکسها را همینجوری قاتی میگذارم شرحی نداره دیگه.



نمایشگاه گل

جشن پایان سال مهد هانا


اینم یه روز من متوجه شدم پارکینگ بی نهایت کثیفه نگو این سه تا روز قبل تو حیاط و پارکینگ حماسه آفرینی کرده بودند وخاک گلدونها را گله به گله ریخته بودند. اصن ازون کارها بود. منم یک برگه نوشتم که فردا سرساعت 11 با جارو تو پارکینگ باشند. اصلا هم به روی خودم نیاوردم من نوشتم. وندا داشت سکته می کرد و گریه و .. که من نبودم گفتم همچین چیزی نیست آبرومونو بردید خانم مدیر ساختمون کلی توپش پربوده و این اعلامیه را زده. میرید تمیز می کنید. و خوشبختانه موضوع خیلی جدی گرفته شد و در حالیکه ما اولیا ریز بهشون می خندیدیم نفری یک جارو و خاک انداز دادیم و اینهام خیلی جدی تشریف بردند خرابکاریشونو درست کردند.

موضوع اینطوری لو رفت که وقتی خانوم و آقایون رفتند اعلامیه را بکنند اونور کاغد آ4 نقاشی هانا منو لو داد که کار من بوده.

اینم از این.

تعطیلات تابستان وندا تقریبا تموم شد. از شنبه پیش میره مدرسه البته که فشاری نیست و فقط 4 روزه که یکروزشم اردو و کارهای مفرحه! بهتر چهار ماه خیلی زیاد بود اینطوری ریاضی و.. باهاشون کار میشه. الحمد... معلمهام عالین و ما که پارسال بیشتر راضی بودیم. 

برا ثبت نامم که رفتیم. مدیر دو ساعتی برامون شرح فعالیت داد و ما غر زدیم و درخواستها را گفتیم و از خوبیها تشکر کردیم  و خیلی هم ازمون تشکر شد و خواستند حتما بیشتر وقتشون را بگیریم. خوب اینم تفاون مدرسه دولتی که مدیر کمتر می تونست پاسخگو باشه.

وندا هم که تو جشنواره دانش آموزی تبیان در دانشگاه شهید بهشتی 2لوح گرفته بود و مارو سرافراز کرده بودند. اونو خیلی دوست داشتم. گرچه اون دو روز برا ما سخت گذشت ولی تجربه خوبی بود. هر چند این جشنواره در سطح راهنمایی و دبیرستانه ولی مجموعه مدارس اینها به هر شکلی توستند وارد رقابت بشوند. اذعان می کنم پسرانه همین مدارس خیلی قویتر اومده بودند. دقیقا اینها تو بخش ارائه علمی تو آمفی تاتر برای اساتید و دانشجویان دانشگاه ارائه مطلب کردند و تیم داوری اساتید بهشون نمره داده بود. مطمئنم در سطح خودشون بوده ولی اجرای جدی این برنامه خیلی برا روحیه بچه ها خوب بود. و این درحالی بود که فقط دانش آموزانی که خود خودشون پروژه داده بودند و همه چیز را از ابتدا فقط خودشون و با راهنمایی مختصر مربی انجام داده بودند شرکت دادند.و نکته مثبت دیگه اش روزی بود که بهمراه بچه های دبیرستانی با اتوبوس اینها را به بیشتر نقاط دانشگاه و دانشکده های مختلفش برده بودند و بچه ها دید وسیعتری نسبت به درسی که دارند می خونند پیدا کردند.

روز کارنامه هم من نتونستم برم باباش رفت. که الحمدا.. اونم رضایت بخش بود. ضمنا یک کلاس بسکتبالم میره. حوصله کنم تو ماه رمضون یه استخر دست جمعی هم بنویسیم شبها بریم عالیه.

در حال حاضرم وندا بعنوان اسیستان معلم زبان یه روز درهفته را میره کمک و یک روزهم کلاس خودشه. 

هانا هم تو خونه است و تعطیل.اگه بهش بگن انشا بنویسه تابستان خود را چونه گذراندید. باید بگه ازین مبل به اون مبل.

قیافه منم الان جفت باب اسفنجی شلوار مکعبیه و مجبورم هر روز براش همبرگر خرچنگ درست کنم.


ویرایش نشده فرستادم به بزرگی خودتون ببخشید.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 1:21  توسط گلناز  | 

اونقدر چیزهای جالب پیش میاد و میره که حیف می شه وقتی نمیای بنویسی. واسه خودم و بچه ها جالبه والا شما که ممکنه نه!

هانا دختر خیلی مهربونیه و اعتراف می کنم دارم از مهربونیش خیلی سوئ استفاده می کنم. گاهی به حربه دارم پیر میشم ای وای دستم و پام و... به نوعی به کار اجباری وادارش می کنم.

ولی واقعا نقطه پایان همه عشق های عالمه وقتی با ظرفشویی نیمه پر رفتم بیرون و برگشتم دیدم شسته شدن گفتم ظرفها چی شد؟!؟! وندا گفت هانا همه را شست.

قلبم می لرزه از اینکه چرا اینکارو کرد اگه یه چیزی از دستش می افتاد می شکست و به خودش آسیب می زد... از طرفی دلم غنج میره وقتی می بینم زحمتهام داره کم کمک کمتر میشه. کمک من هستند. و یه ترس بی معنی و گنگ که ایوای هر روز داره بی نیاز و مستقل تر میشه.

البته وندا به هیچ عنوان دختر کمک بکن نیست و فقط ناظر و شاهد و گزارشگر...

اما بهش بگو برو کتاب بخون با یه نرم افزار جدید کار کن و...

از وقتی تعطیل شده بهش گفتم گیف انیمیتور را نصب کنه و برام فایلهای تبلیغاتی درست کنه و حتما بهش پول هم میدهم.

تو دو روز تونست و مشعوفم کرد چون علاقه داره تمام مدت مدرسه وقتهای اضافه را تو سایت می گذرونده و امتحان کامپیوتر را با اختلاف زیاد به نسبت نفر بعدی اولین نمره کلاس میشد.

خدا پدر و مادر این مدرسه جدید را بیامرزه که بچه ها را برده تو سیستم نمره دهی. واقعا امسال معنی رقابت و تلاش بیشتر حالیش شد و چقدر این مطلب رفع ایرادات قبلی مهم بود که تو سیستم توصیفی اصلا به چشمشون نمی اومد و تلاشی هم نمی کرد.

حالا مفصل میام از جریانات مدرسه می نویسم.

هانا تعطیل نشده و صبحها میره مهد چون بسی حیفه! 5 شنبه هم اردوی مادران و دختران و.. است که من واقعا متاسفم که نمی تونم شرکت کنم. وندا کلاس داره یه مهمون راه دور داریم و یه تعداد قرار و ملاقات امور خیریه!!!  (به ما مربوط نمیشه)

روز مرد هم گذشت و بی نهایت مبارک همه پدرها علی الخصوص بابا گلی عزیزم باشه. و اصل و بنا و ستون زندگیمون بابا ساسا.

البته بعد همه تعارفات واقعا این روز را به خودم تبریک گفتم و فقط به خودم آفرین می گم که مرد زندگیمونم خودمم.

چون این منم که همه امور برو بیا مدرسه بچه ها و خیلی خیلی کارها را دارم انجام میدهم که کار کمی نیست.

گاهی فشارها بی نهایته ولی تحمل می کنیم و دم بر نمیاریم. کارگر خونه دیروز بعد از دیدن ردیف کیسه سیب زمینی ها و میوه های سه چهار روز مانده و آشپز خونه شخم زده  گفت: شوهرت بهت هیچی نمی گه!؟!؟!

چنانی با غضب گفتم: یعنی فکر کن یه درصد حرف بزنه!!!!!

گفت : اگه شوهر من بود!!!!!!! الان با طلاقنومه ات تو راه انزلی بودی!!!

بی شرف!!! بد بهم تیکه انداخت. مردم پررو شدن بخدا!!!!! خانومه نه سواد درستی داره نه هنر خاصی و جز بشور و بساب الکی چیزی بلد نیست. هفته هفت روز تو مطب و درمانگاههاست نازش به عرش میرسه یه درصد استرس و کار و رسیدگی منو نداره اونوقت به شوهره حق میده واسه یه آشپزخونه گند گرفته منو به بعد مرز طلاق ببره ذلیل مرده!

حتی اسم شوینده ها را درست بلد نیست بگه یه مدت بود هی واسه من خودش خرید می کرد این آخرها دیدم میزان هزینه بهداشتیمون از خوراک و پوشاکمون زده بالا گفتم: تو دیگه نگیر اسمهاشو بگو خودم می خرم. 

رفتم خریدم می بینم نصف قیمت در اومد!!!!

اما از بس اسمها را اونجوری که خودش دلش می خواهد تلفظ کرده بود و منم یکبار مثل آدم روشونو نخونده بود(اصلا نمی دیدم که بخونم) نوشتم بردم سوپر کلی سوپری بهم خندید و گفت: دکترتون دستخطش خوانا نیست!!!

لجم می گیره که ما واسه اون می دویم و اون میاد با ناز و ادا یه دستی به سر و روی خونه می کشه. اونم چه دستی!!!

بگذریم از خوبیها بگم.

ما هم کل هفته دیگه را میریم ددر! خوب اونم از نوع انزلیش که مامان گلی اینها خیلی دیگه منتظرن و خودم بد هوس دریا کردم.

ولی واقعا هیچی بدتر از موندن تو تهران تو این تعطیلات نیست . آدم آخرهاش تمایل شدید به رگ زنی و دگر آزاری پیدا می کنه. روابط زن وشوهر را بد دچار تزلزل می کنه! اندازه یکسال وقت و بهانه برای مشاجره هست.

وتقریبا تنها فرصت خوبمونه. چون وندا دوباره از اوایل تیر مدرسه داره تا اواسط مرداد . و شهریور هم باز من درگیر حاضر شدن برای یکی دو تا نمایشگاه می شم. بنابراین انشا.. که راهی میشیم.

گفتم بیام و بنویسم که ننوشتن اصلا چیز خوبی نیست آقا!

فعلا

بعدا نوشت: واقعا شرمنده دوستانی که اسم مهد هانارا خواسته بودند. ببخشید که من فرصت نمی کنم تک تک بیام و ایمیل بدهم. برا همین اسم مهرا می گم شما سرچ کنید باید پیدا بشه مهد نغمه ارشاده! انگار چش منم شور بود از روزی که تعریفشو کردم دیگه عکسها را روزانه آپلود نمی کنند ولی تو هر قسمت برید فعالیتها مشخصه.

من خیلی خیلی راضی بودم. اما این ابدا به معنای تبلیغ نیست. چون ممکنه کسی معیارهای دیگری داشته باشه. مثل اون دوستمون که می گفت من فلان مهد می گذارم که اسباب بازی زیر 500 تومان نداره و بچه هاش همه چنین و چنان میرن و میان و استدادلش هم شاید درست باشه که می گفت بچه نباید با آدمهای کمتر از خودش حشر و نشر داشته باشه که توقعات و تمایلاتش کم بشه. مثلا پسرم فردا بزرگ شد هر دختری را بعنوان زن زندگی نخواهد!

خوب من این مدلی فکر نمی کنم. چون خیلی چیزهای دیگه برام اولویت داره و آدم زیادم از آینده خبر نداره که چی پیش میاد و به نظرم باید بچه رو برای هر موقعیتی تربیت کرد.

واقعا دیگه خدا نگهدارتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1392ساعت 2:6  توسط گلناز  | 

    

گاهی اوقات حضور یه مهربون بی نهایت را چنانی با عمق وجودم در کنارم حس می کنم که همه غربتم و سختیهامو در برابرش ناچیز می بینم.

معجزاتی تو زندگیم میاد که منو مبهوت خودش می کنه در لحظاتی که بهترین لحظه و زمان خودش هست. بابت اینهمه محبت خالق من واقعا ناتوانم از شکر و سپاسگذاری. یکی ازون نعمتهای گرانقدر پیش دبستانی امسال هانا بود.

می گم پیش دبستان چون بعدا متوجه شدم اینجا اصلا مهد کودک نیست بلکه اولین مرکز مستقل پیش دبستانی است.( البته من خودم با این کلمه اولین مشکلاتی دارم و می دونم در بیزنس تاکید بر این کلمه، تبلیغ نیست وضد تبلیغه) اما اینجا واقعا برای ما بهترین مرکز آموزشی بود. من تجربه حداقل 4-5 مهد را در مورد وندا داشتم. همه شونم اسم و رسم دار.

انصافا آخرینش مهد پیام هم عالی بود. اما اینجا روش چیز دیگه ای بود.

نمی خواهم تصور بشه تبلیغ تجاریه دارم فقط از روش کار می گم که می دونم فکر و ذکر اینروزهای خیلیهامون کدوم مهد و مدرسه است و روش کارشون را کوتاه می نویسم.

همچنان که در پست بعدی هم از جمع بندی یکسال تحصیلی وندا خواهم نوشت.

ویژگی پررنگ اول  که تمام فعالیت های بچه ها بهمراه عکس و مطلب با فرصتی یکی دو روزه روی سایت قرار می گیره و این برای ما هم شیرین و تماشاییه و غنیمتی عالی که از لحظه لحظه فعالیتهاشون در اون محل عکس داشته باشیم هم یاد آوری خیلی مطالب روزانه میشه وقتی کودکمون عکسها را مرور می کنه و برامون توضیح میده.

حتی یه روزهایی مثل عکس بالا وقتی کودکمون غیبت داشته ما می تونیم پی به ارزش از دست دادن اونروز ببریم و کمی از روی عکسها مطلب از دست رفته را باز یابی کنیم و بهش توضیح بدهیم. مثلا در اینجا واحد کار دایناسور و مطالب انقراض و انواعش تموم شده بود و بچه ها با توجه به ذهنیتشون از ابعاد داشتند واحدهای مختلف اندازه گیری را یاد می گرفتند. و در نهایت رسیدن به یک واحد استاندارد توافقی و باقی قضایا...

هر فعالیت از قبیل سفال شطرنج و تکواندو و.. در بهترین شکل ارائه شد. میگم من که تجربه چندین و چند مهد را دارم این مدلش را ندیده بودم. و از لحاظ  آموزشی و یادگیری بچه ها تفاوتها بطرز جالب و عجیبی متفاوت بود. البته این تعجب دیری نپایید وقتی متوجه تجربه و تخصص مدیریت آموزشی اینجا شدم و بیاد آوردم که ایشون زمانی مدیریت یکی از مطرح ترین مدارس منطقه و تهران را داشتند و من زمان تحقیقات عریض و طویلم برای پیدا کردن مدرسه برای کلاس اول وندا ایشون را زیارت کرده بودم. اما خوب در اونزونمان در هیبت یک بانوی به روز زیبا و مانکنی و از آرایشگاه رسیده در محیط کاملا بانوانه باعث شد من در حجاب سفت و سخت امروزشون تا ماهها نشناسمشون.

و همچنین مدیریت بی ادعا و پر و پیمون از بابت آموزش تغذیه و بهداشت که خانمی و دیانت و اعتقادشون به حلال بودن هزینه و وقت بچه ها باعث اینهمه پیشرفت شد.

il



تو عکس بالا :

اونروز که رفتم دنبال هانا  داد زد مامان آقای سلطانی (تکواندو) امروز بدون لباس اومد سرکلاس...

من!!!!!

مربی!!!!!!!!!! لباس تنش بود فقط لباس تکواندوشو جا گذاشته بود با لباس معمولی بود.

تو عکسهای بالا هم واحد کارشون حشرات بود که هانا با کمک وندا نقاشی کاملی از رو و زیر زمین مورچگان کشید و با مطالبی که وندا از تو کتاب و نت براش خونده بود یه کنفرانس کوچولو آماده کرد برد.

و تو عکس پایین مورچه هایی که تو ژل مخصوص پرورش داده بود را برده بود برای دوستانش و تکمیل کنفرانس!




خلاصه هانای من که اونجا دانشمندان کوچک خطاب میشوند به اندازه چند سال تحصیلی شکوفایی و هنر و مهارت درش حلول کرده!! هر روز زبان دارند ولی اصلا ادعای دو زبانه بودن ندارند.

زبان انگلیسی که با یک معلم که به جرات میگم کم از معلم نیتیو وندا نمیارن. و من از انعکاس یادگیری هانا در منزل خیلی خیلی مشعوف میشم.

همه مون را شگفت زده کرد.

موسیقی اش تمام نت ها را یاد گرفته دسته بندی سازها را با مثال شناخته چند تا آهنگ ساده را میزنه و وندا هم امیرکبیر وار این آموزش را دیده و من باز سود کردم.

تکواندو که هم ورزشه هم اخلاق.

عالیه عالی بود.

خانم لاله با آموزشهای خلاقش و شعر و داشتانهای موزون و ادبیات پر ارزش پارسی.

و همه...

بقدری خوشحالم و بسیار ممنون خدای بزرگ و امیدوارم این نعمت را امسالم در اختیارم بگذاره. اگر دوست داشتید بیشتر از این مرکز را بشناسید آدرس و مشخصات سایت را بفرمایید بهتون بدهم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 9:34  توسط گلناز  | 

بزودی میام و از همه بدقولی ها می گم.

 قطعا دو فرزندیهای شاغل از همه بیشتر درکم میکنند و عذر خواهیمو می پذیرند. و حتما حتما وقتی امروز وندا آخرین امتحتن را داد و دیگه خلاص این رو برنامه حضور منهم تاثیر خودشو خواهد گذاشت. دلم برای همه وبگردیها و سرک کشیدنها تنگ شده.

به امید دیدار


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 23:36  توسط گلناز  | 

نذر داشتم فروردین تموم شه بعد بیام.

نه بابا همینجوری شد .

میام بزودی با یه نوروزنامه بیات این فعلا.




+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 13:38  توسط گلناز  | 

داریم میریم دریا البته تنها نه! 

خوشحالم خیلی خوشحالم که بعد از چندین سال عقلم به نکویی تکونی خورد و امسال سال تحویل را پیش خانواده عزیزم خواهم بود. هرگز و هرگز و هرگز خودمو بخاطر این سالهایی که اینروز و ثانیه را ازشون و از خودم دریغ کردم نمی بخشم.

سوئ تفاهم نشه. ولی از من به همه شما بعنوان کوچکتر نصیحت هیچ وقت و هیچ زمانی نمی تونی پدر و مادر و خانواده ات را با حتی فرشته ها طاق بزنی. من امتحان کردم نشد! لعنتی این ریشه تو ژن و ذات و همه چی ات داره می فهمی!!

اینو گفتم خیلیها که خودشون مخاطب خاص اند و الان ممکنه متوجه منظورم نشن بذارن به حساب ای بابا ... ولی به حرفم میرسید.

خلاصه که امسال من بعد 12 سال حتما با اونها خواهم بود. البته همین الان که ساعت سه و ده دقیقه صبحه مامانم مشهده بابام انزلی و منم تهران و قربون خدا برم که اگه چرخ و فلک اش طبق دلخواه ما بچرخه انشا.. چهارشنبه سوری را همگی در بلوار انزلی و حیاط عمه مهین جان به جشن و آتش بازی و... خواهم گذراند.

دلم لک زده واسه بوی سفره هفت سین خونه خودمون که همیشه فکر می کردم که بوش با همه هفت سینها فرق می کنه و حالا مطمئنم که فرق می کنه چون ازش بوی عشق میاد. هفت سین خونه ما از سر اجبار نیست ومی مونه تا خود 13 . وقتی که بوی سمنو و سرکه و سماقش  قاتی میشه بوی همه چیز را برام زنده می کنه بوی هفت سینهای سالهای جنگ که کسی دل و دماغ نداشت و خیلی خونه ها نمی چیدن.

اصلا بعضی جاها بد بود اینکارها...

گاهی سنجد پیدا نمی شد و یکی که پیدا می کرد به بقیه هم قرض میداد بعد اون چهارتا دونه را هم که یواشکی ناخنک میزدی مونده و کرمو بود....

بچه های حالا اینها را میدونن؟!؟! 

شمعهای اون موقع بوی پارافین میداد نه مثل حالا انواع اسانس که بوی سرکه و سمنو را می کشه!

خدارو شکر می کنم برای همه سالهایی که از خدا عمر گرفتم و سال تحویلهای زیادی را گذراندم. همیشه اون لحظات همه مهربونن.

همه مواظبن دل کسی را نشکنن.

همه مراقبن کسی از قلم بوسه و تلفن و عید دیدنی نیافته.

ولی از فرداش دوباره همون آشه و همون کاسه...

دلم البته برای هفت سینهای خونه مادر شوهر تنگ میشه حتما...

ولی چکنیم که پارسال مزه خوب خونه خودمون بودن تو سال تحویل مارو بدجور گرفتار کرد. گرچه امسالهم نمی مونیم چون چهارشنبه سوری را در انزلی خیلی تعریفی دریافتیم.

اما یه دلیل خیلی خیلی قوی هم برنامه های دیدنیه و امسال هم که فینال و ازون حرفها...

بگذریم.

سالی که گذشت نه بد بود نه خوب هرچند بقول فریبا جان ته نهنگ باریک شد و سخت گذشت اما شکر!

تو سال گذشته خیلی چیزها را به اندوخته هام اضافه کردم. از خیلیها که انرژی منفی زیادی داشتند فاصله گرفتم و به خیلیها نزدیکتر شدم.

راستی یه چیزی را بگم از همه دوستان وبلاگی گه همیشه بیادشونم نباید و نمی خواستم فاصله بگیرم که شد. و همینجا عذر می خواهم و تروخدا بیاید بهم بگید اگر ازم رنجیدید. من باید از دل شما در بیارم. از شمایی که همیه میاید این خونه و برام کامنت می گذارید ولی من نه!

دیشب یاد تو افتاده بودم مامان هانا دختری از کهکشهان دیگر... حتما ازم رنجیدی.

یا تو آزاده گلم که نیمه راه سپردمت به آزاده دیگرم و خبری ازت نگرفتم. چقدر بد شدم من...

امسال که بیاد قراره جبران کنم. این سال قراره خیلی خوب باشه.

جاتون خالی هفته پیش رفتیم کنسرت احسان جان خواجه امیری... یه کنسرت خیریه بود و تو دانشگاه شریف. خیلی خیلی متفاوت تر از کنسرتهای برج میلاد که باید شیک و مرتب بری و مراقب باشی. با یه عده جوون از خودم خیلی کوچیکتر همصدا می خوندیم. بدون مرز و چهارچوب...

اولشم عادل خان فردوسی پور اومد مجری هم که آقای ضیا بود و می دونید دیگه هم نمک داره هم یخه! البته تو تی وی یخش بیشتر از نمکشه. اینجا با دخترها شوخی می کرد بهتر بود.

وندا هم که گوشی و دوربین به دست چسبیده به سن لابلای عکاسها...

و چون خیریه بود و بچه های دانشجو هم خیلی مهربون بودند و اینم ژستهای بزرگونه می گرفت اجازه دادند باشه. ماحصلش یه عالم فیلم و عکس خوب.

عکسها روایت می کنند.

جشن خیریه مهد هانا

چهارشنبه سوری مهد

کاپ کیکهای فروشی به نفع خیریه

کاپ کیک و مار تیساگل

وندا بازم مجری شد.

بعد کنسرت حیات دانشگاه صنعتی شریف

احسانم گوگولی

بازهم

روز کنسرت

برای همه شما دنیا دنیا سلامتی و ثروت و خوشبختی آرزو می کنم و همه شمارا به نگاه مهربان پروردگار پاک می سپارم.


ساعت شده 4 صبح جونم بالا اومد تا عکسها آپلود شد ترو.خدا سایت خوب که تندی فیل...تر نشه معرفی بفرمایید .

* آهنگ دریای احسون جون خواجه امیری: 

همیشه مقصدم بودی

کجا با تو سفر کردم

چقدر تنها برم دریا ؟

چقدر تنهایی برگردم؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 4:24  توسط گلناز  | 

اومدم قبل از پست آخر یه چند خطی بنویسم.

عارضم به خدمتتون که ما هم همچون بقیه دونده های این ماه داریم می دویم. بد این اسفند رو اعصابمه!

مدرسه این خیریه داره مهد اونی یکی. جشن چهارشنبه سوری! جلسات مهم مهم درسی و...که اگر نری بی خیال ترین مامان دنیا محسوب میشی.

کار خونه هم که سرجاش. کارگر دیوار شور و پنجره بشور و برف بیاد قد چقدر دوباره از اول. کارگرم اومد ما ساعت 10 رفتیم بیرون ایشون تشریف بردند دستشویی در از روش قفل شد موند اون تو تا سه بعد از ظهر ما اومدیم هر چی در می زنیم کسی باز نمی کنه....

یهو یه صدایی از اعماق چاه انگار می اومد که من گیر کردم تو دستشویی. حالا کلید نداریم بگو ساسا با پیک کلیدشو بفرسته. این وسط شکم گشنه ما و کارگر سردش شده و طفلک چند ساعت تو دستشویی مانده و بچه های آواره و کلید که ساعت 4 رسید و کارگر که می خواهد بره و پول یه روز کامل را باید بدی....

اینم از رسوم خوش ما ایرانیها که من امسال اکیدا دوست داشتم خونه تکانی بکنم و زندگی ترکوندم.

از بس بهش قول دادم باهات هستم و تا اومد از خونه زدم بیرون و وقتی هم نباشی دیگه معلومه... همه اش دارم اس میدهم و زنگ می زنم فلانی قیچی کجاست؟ فلانی فلان چیز کجاست؟ از کارت و سند ماشین و ... بگیر تا اینکه کتاب زبانمو کجا گذاشتیو...

اینه ما کار می کنیم واسه اونها اونها  واسه ما... یه چرخه کار درست می کنم همین روزها .

از درس و مدرسه بچه ها... 

هانا اینقدر کچلمون کرد منو بذارید مثل وندا برم کلاس انگلیسی.. با اینه زبان مهدش محشر بود گذاشتم و چشمتون روز بد نبینه. روانمو از بین برد...

از بس نمی خواهد بره از بس سر هیچی گریه می کنه و گوله گوله اشک بی صدا می ریزه و منو زجر می ده.

منم می خواهم لوسش نکنم با هزار ترفند می گم شده نیم ساعت بره که صد در صد حرف اونم نباشه و ازترم بعد نمی گذارمش. بچه با بچه خیلی فرق می کنه. این با وندا خییییلی فرق داره. کمتر آموزش می بینه ولی خیلی مفیدتر برداشت می کنه . همینم کافیه.

وندا هم اوضاعش خوبه. هنوزم می گم صفای دولتی چیز دیگه ای بود اینجا را دوست ندارم از بابت جو اش. بچه ها بهم فخر می فروشند. ادکن همو مسخره می کنند. مارک لباس مهمه هر چند وندا خیلی اهلش نیست ولی گاهی می بینم اذیت میشه. یه روز من رفتم مدرسه انگار یونیفرم پوشیده بودند همه کاپشن فلان برند...

تا یه تعطیلی میشه همه اونور آبن هفت هشت روز...

دوست ندارم. دولتی صفا داشت دلسوز هم بودند ادعایی نبود. غم همو می خوردند و بقول وندا که امروز عبارت بچه مثبت براش گرون دراومده بود می گفت مامان بچه های دولتی همه همدیگه رو دوست داشتیم ولی اینجا همه اش پز و قیافه است. دو روز خوبن دو روز درگیر این ادا اصولها و تعریف عروسک ایتالیا خریده این و.... ولی چاره چیه؟

عوضش درسی قابل مقایسه نیست. رسیدگی به چند تا شاگرد درسخون خیلی راحتتره و وظیفه است .کجا و اما اونجا معلم با 35-6 تا بچه که اکثرا خانواده های خیلی به سامانی هم نداشتن....کجا؟

رقابتها هم مثل زمان ما نیست متاسفانه. مثلا  اول سال اینها را تعیین سطح زبان کردند . هر کلاسی رده از یک تا سه داشت و پایه ها با هم قاتی نمی شدند. وندا وچندتای دیگه از دوستهاش افتادند سطح 3

یه روز یه مامان رده سه ای زنگ زد که تو راضی هستی ؟ من کتابو خوندم سطحش واسه بچه های ما پایینه و... بریم بگیم.

من گفتم وا.. من با معلم زبانش مطرح کردم گفت بهتر. مسابقه که نیست هر کی زودتر برسه بذار پایه اش محکم بشه و ریویو بشه بهتره. منم بهش اطمینان دارم عوض نمی کنم.

اون دو تا رفتند گفتند و اجبارا یک سطح بالاتر گذاشتند و من چون نگفتم وندا با یه عده دیگه 3 موند.

هربار تو جلسات اون مامانه منو میدید انگار منو نمی شناخت که یه روز چقدر از زبان وندا تعریف کرد و از بچه خودش گفت که پیش ک میره و زیادم راضی نیست و خواست من به معلم وندا معرفی کنم و منم معذرت خواستم که به دلایلی ایشون قبول نمی کنند. حتی یکبار با یه لحن بدی باهام صحبت کرد که متاسف شدم ایشون خودش مسئولیت آموزش در رده دانشگاهی داره و اینطور بچگانه با موضوع برخورد می کنه...

تا نوبت رسید به چند تا مسابقه و امتحانات کمبریج. موقع مقدماتی اش بود من نرفتم ددی بچه ها رفت. و اونجا تو پیش امتحان کتبی و شفاهی مشخص شد وندا هم با اون دو تا باید تو بالاترین سطح خودشون یعنیflyers امتحان بده نه movers که سطح خودشون بود.

اگر چه دوست داشتم این امتحان را بده ولی از بس مامانها جو ناسالمی بهم زده بودند که ترجیح دادم وندا را بی خود وارد یه استرس باطل نکنم. و بهش گفتم برام این مهمه که تو داری خوب تلاش می کنی نتیجه ات هم برامون مشهوده. فعلا هم قرار هم نیست برسی خط پایان و اونجا برای کسی ازین روبانها نذاشتن که بدوه اول بشه. باید تو سطحی که هستی پر و غنی باشی و تموم .

برم به بقه امور برسم یه عالم عکس برفی و.. آماده است همین روزها اینجا نصب میشه فعلا




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391ساعت 1:51  توسط گلناز  | 

این دو هفته ای که گذاشت بخاطر نمایشگاه کیتکس ما هم به نوعی در رفت و آمد بودیم. جریانش مفصله اما تبدیل شدن یه حرکت فرهنگی به یک کار تجاری و تبلیغاتی و نه چندان دلچسب بودن این جریان داشت منو به حد انفجار می برد که برد. ولی با دخالت و درایت مدیریت دوست داشتنی ماهنامه نبات قضیه فیصله پیدا کرد. فیصله که یعنی یه جورایی همه مون در برابر کار انجام شده قرار گرفتیم ولی خوب باید مسئولیت پذیرفته شده را انجام میدادیم.

ولی من بازم استقبال می کنم.چون وندا تو همین سن می تونه از توانایی هاش استفاده کنه. درآمدهای ولو اندکی داشته باشه و به این باور برسه که اگر تلاش می کنه تلاشش دیده میشه و بدرد می خوره و به ثمر می نشینه.

از این که تو همین سن کم با چندین مجری خوب دوست جون جونی میشه و شماره هاشونو بهم میدن. از اینکه می تونه بدون خجالت بره تو رادیو نمایشگاه و مطلبی را فی البداهه بگه فارسی/ انگلیسی و مورد تحسین قرار بگیره...

من اینها را دوست دارم به رشد بعد اجتماعی اش خیلی کمک میشه و داره خیلی چیزها را یاد می گیره. هر چند هنوز بچه است ولی حواسش هست وقتی کار تموم میشه کسی را از قلم نندازه و بره با تک تک کسانی که به نوعی این روزها باهاشون دوست و همکلام شده بودند خداحافظی کنه.

خوشحالم که یه چیزهایی را از اجتماع می گیره که همه اش تجربه است. بدجور دخترها را باور داره و باورش قویتر شده. میگه مامان از هر پسری خواستیم مصاحبه بگیریم یا فرار کرد یا به شکل عجیبی حیرت کرد و رفت. بجز یکی که خودش داوطلب شد که با منم مصاحبه کن. چرا اینطورین؟ چرا از دخترها فرار می کنند؟ چرا هر دختری راحت خواسته هاشو از اتاق دلخواهش گفت ولی پسرها فرار کردند؟ ترسیدند از من از دوربین از چی؟

و خوشحالم که داره می بینه دخترها چقدر توانا هستند. اگر این توانایی شون به نفع پسرها گرفته نشه.

دخترم تو این چند روز فهمید که یک خانوم میتونه یه دیزاینر تک بشه. می تونه زیباترین طرح و رنگها را خلق کنه... فهمید اینم یک شغله . یه شغل پولساز. اینو دید که یک آدمهایی هستند که همه فکر و ذکرشون کار فرهنگیه اونم برای بچه ها... نه چشمداشتی به برگشت سرمایه دارند و نه توقعی جز دعای خیر... مثل مدیران نبات کوچولو... 

حالا وندا می دونه. اگه خوش زبون و مهربون و خیر خواه باشه تو قلب همه جای داره مثل غرفه دارهای مهربونی که بدون اینکه مارو بشناسند فرشته یاسمین را صدا می زدند و بهش هدیه میدادند.استدیو آبی یا باران کیدز و... یا نی نی سایتی های مهربون که با حوصله و مهر زحمت گریم صورتشو تو چند مرحله کشیدند.

منم خستگی همه اون کلاس بردنها بردنش به جاهای فرهنگی هزینه هایی که کرده بودم در اومد. وقتی می دیدم همه بهش آفرین می گن. وقتی خانمهای غرفه های روبرو انرژی و مهارتهاشو مورد تحسین قرار میدادند. دخترم دید که می تونه و باید بهتر از این بتونه. 

دخترم عاشق خوندنه عاشق یاد گرفتن و موقع استراحت به مجله های نبات پناه می برد. تو این مدت برنامه ریزی رسیدگی به درسش بیشتر از هر وقتی به چشمم اومد. یادش بود همیشه یه دفترچه یادداشت تو کیفش باشه و پلی کپی های ریاضیشو اگه نرسید بیاره مواقع استراحت انجام بده. مثل نمایشگاههای قبلی که تو کافی شاپها تکالیفش انجام شد با طعم چای و کیک ...

اینها را نوشتم تا چند سال بعد که بزرگ شد بخونه و یادش نره. البته که عجیب بود گریه تلخ خداحافظی با آقایی که زحمت بردن و آوردن را کشیدند و آقای عزیزدیگه که بخاطر تشابه اسمیش با یه کارگردان معروف همیشه تو قلب وندا می مونه. محبتهای اون عزیزانم همیشه بیاد ماست.

نمی دونم نتیجه کار چی از آب دربیاد ولی طرح فیلمنامه کوتاهی که خودش داد خیلی زیباتر بود و قول ساخت کلیپشم دادند. اینهام یه سری عکس از این مدت.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 1:22  توسط گلناز  | 

گاهی اوقات دلم چنان برای اون یکسالی که وندا رفت مدرسه و من و هانا تو خونه بودیم تنگ میشه ... خوابیدن تا لنگ ظهر و...

هر چند اونموقعها هم اصلا خوشحال نبودم از تنبلی و استراحت مطلق که همچینم مطلق نبود بالاخره رسیدگی به امور منزل و دو بچه فسقلی.

بگذریم. اینروزها دلم برای وبلاگم خیلی تنگ میشه حرفهایی که دوست دارم بزنم را از بر می کنم حرفهای بچه ها را و.. که بیام تو این دفترچه خاطرات بنویسم و با شما شریک باشم ولی از ذهنم می پره...

الانم اومدم بنویسم چون ممکنه باز تو هفته های آتی خیلی شلوغ بشم.

هانا  تو مهد موسیقی میره وندا به روش میرزا تقی خان ازش یاد می گیره.

وندا بعد یکسال خداحافظی با دنیای ورزش حرفه ای (از نوع اسکیت) دوباره به همت والای بابا جونش اونو از سر گرفته و من کاملا از قبول هر گونه مسئولیت سرباز زدم . هانا به روش بچه های آسمان کفشهای وندا را می پوشه و  اونم میره.

زندگی جریان داره و  قصه من بدو آهو بدو....

زمان و وقت و پوله که تو این دوره می دوه و ما هم هر روز به سرعت و توانمون اضافه می کنیم. با این اوصاف که دیگه فشارها خیلی زیاد شده واقعا نگرانم که تا کجا و کی ممکنه و فقط هر روز می گم خدایا بذار حداقل همه سالم باشن.

خبر خوب دیگه و اصل کاری:

قراره از ۲۶ بهمن تا ۴ اسفند مثل هر سال و انگار برای چهارمین بار نمایشگاه کیتکس باشه تو بازار مبل یافت آباد.

چند وقت پیش از طرف همون گروه پارسالی و  ماهنامه نبات کوچولو باهام تماس گرفتند که اگه ممکنه وندا بره برای مصاحبه و تهیه گزارش. منم موافق بودم هر چند رفت و آمد به یافت آباد تو این شلوغ  نزدیک به شب عید یه جور مازوخیسم مضاعفه ولی من آدمی نیستم که نذارم این بچه فرصتهای ارزشمند زندگیشو واسه اینجور چیزها از دست بده.

هر جور باشه می برمش. کارمو کم می کنم .اعصاب رانندگیم به شدت ضعیف شده اکثرا با آژانس میرم اینروزها... چه بسا اقتصادی تر هم هست. بچه ها هوس آیس پک و هزار قاقالی لی بکنند عذرم موجهه. و نصفشو میدهم آزانس نصفش میره تو جیبم.

خلاصه امروز باید میرفتیم پیش یک خانوم طراح لباس که اندازه هاشو بگیرن.

که این امر هم انجام شد. حالا اصل برنامه ها را نمی دونم چیه ولی حتما در جریان قرارتون میدهم.

زبانش عالیه کیف می کنم سختیهای این چند ساله نتیجه داده. به خاله  که اینروزها داره به شدت برای آیلتش آکادمی می خونه کمک می رسونه یعنی لغاتی که واقعا مشکله را توضیح میده یه چیزها می دونه که نشنیدیم. این یعنی خدایا شکرت.

همیشه مربیش از روحیه و اعتماد به نفس بالاش تعریف می کرد ولی ندیده بودم. که دیدم یکبار ژشت در کلاس نشستم یه پسر راهنمایی هست که چون دارن از ایران میرن امسال مدرسه نمیره و هر روز میره زبان چند ساله البته وندا همیشه با این کل کل داشت. وپسره ازون شیطونهای غرق در امکاناته.

بچه ام بیچاره البته کوه اعتماد به نفسه که کم نمیاره... دیدم یکی اون می گه یکی وندا. دائما در حال هر و کر هستند و از هم به این شکل تو جواب دادن پیشی می گیرن بعد هر کدوم یه غلط می گفت اون یکی بد بهش می خندید....

بعدا به مربیش گفتم متاسفم وندا اینقدر شیطونه...

اما اون نظرش کاملا عکس بود و می گفت: عالیه من خیلی خوشم میاد که اینقدر قویه.  یکی می شنوه محکم تر جواب میده. اگه بهش بخندن این بلندتر می خنده. برای شما ایرانیها که اینقدر خانومها را ضعیف می کنند و اعتماد به نفسشون را (آقایون) می گیرن این روحیه خیلی هم کارساز و غنیمته.

پسرک بیچاره البته بی نهایت مجذوب هانا  شده دو سال ژیش بود به وندا گفته بود اگه بهت ۵۰۰۰ تومان بدهم خواهرتو میدی به من؟ وندا گفته بود: برو اگه ۵ میلیون دلارم بدی نمی دهم!!!

جلسه بعد گفته بود تو نمی دونی مامانم تو گاو صندوقش چقدر طلا داره.... اگه هانا را به ما بدید همه طلاهاشو می گم بده بهت.

وندا هم گفته بود: نه!! برو طلاهاتو هر جا می خوای ببر اگه یدونه لنگه هانا پیدا کردی.....

اینروزهام خیلی عاشقانه دوسش داره هانا هم که دنیای مهر و عشقه. به همه عشق میده نمی دونم چرا اینقدر محبت کردن را خوب بلده؟؟

مهمونم داشتیم فرید جان (پسر عمو سعید ) و مامان گلش. اینم که کیک اونشب و یه تولد الکی... که تو خونه ما همیشه برقراره از بس هانا عاشق تولده. و نشد که براش تولد بگیرم. چون برای تولدش حال مامانی من بد شد و مامانم درست همون موقع سریعا رفت مشهد تا یه بیست روزی. بعدشم که برگشت هنوز یه دو روز نگذشته ما داشتیم آماده می شدیم دائیی بسیار گل مامان گلی از بینمون پر کشید و رفتنش اونقدر ضربه بود که واقعا حالی برای تولد نمونه. حالا در یک فرصت حتما به روشی دیگه اینکاروبراش انجام میدهم.

سمیرا جون و مامان  وبابام. خلاصه هفته خیلی پر باری بود.

و مامان و بابام امروز رفتند و ما قول گرفتیم دوباره برای ایام نمایشگاه برگردند.

هفته پیشم چند تا کوچولوی نازو برای کارمون بردیم آتلیه که خیلی دوستشون داشتم.از همه اونهایی که همکاری کردند بی نهایت سپاسگذارم. مخصوصا از لیدای گلم که اول و آخر همه است. و تولد رز زیباشو از همینجا تبریک می گم.

  

طاهای قشنگم نوه خاله فاطمه جویکار گل

فعلا رخصت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 19:8  توسط گلناز  | 

اگه باید معذرتخواهی کنم . ببخشید برما که اینقدر کسر کار داریم در این محیط محازی خاص. که اگر نبودیم نبودنمان دلیل بر اصلا نبودن نبوده.

یعنی هستیم بیشتر در فیس ب.وک که اینروزها محفل مجازی خودمانی تری دارد. هر چند که هیچ کجا جای وبلاگ نویسی را نمی گیره...

هر دفعه میام وبلاگ را به روز کنم یه دنیا کار سرم میریزه و می بینم امشب هم نشد....

قرار نبود اینقدر گرفتار بشم. قرار بود کاری کنم که بیشتر باهم باشیم ولی هر چه پیش میریم همه از هم دورتر میشیم. 

بچه ها اونقدر کار و فعالیت داشته اند و ننوشتم که یادم میره قطعا و برای اینروزها فقط حسرت و دریغش باقی می مونه. از اینکه هانا عینکی شد و ننوشتم. وندا تو امتحاناتش موفق میشه مخصوصا مسابقه اسپلینگ و درسهاشو دیگه خودش با علاقه و تلاش خاص خودش انجام میده...

وندا عاشق روباتیک و کتاب نوشتنه همچنین امر اول و آخرشه... تازگیها کتاب می نویسه  یعنی محشر. و ما همه اش ذوقمند.

و اخیرا شعرهاش رنگ وبوی خاصی داره... از لغات باستانی بسیار استفاده می کنه و وقتی با ته مایه احساسش قاتی میشه منو یاد نوستراداموس خدا بیامرز می اندازه وقتی در مورد اثیر که در دلش ؟آتش گداخته نهان شده شعر می گه و از رنجها و جفای ما بر او می گه ....

مدتی تو مدرسه بیمارستان راه انداختند راجع به درمانهای سرپایی و فوری و پانسمان اطلاعات جمع می کرد مطاله و سوال. کم کم گاهی مشتری بانداژ و تهوع و.. به پستشون می خورد خوشحال بودند یک کیف که برای ماژیک و.. بود را خالی کرده بود ازین مدل دکتریها توش پر از پنبه و لوازم پانسمان و.. بود که مامان یکی از دوستاش از مطبش فرستاده بود و کارشون برو برویی داشت. حتی گمونم دعا می کرد بچه ها بزنن خودشون وبه تاب و سرسره و زخم و زیلی کنند. یا بهم خوری و... تا اینها بتونند هنرهاشونو نشون بدهند. حتی معلم مهارتهاشون ازشون فیلم گرفته بود. 

اما چند روزی شد که اومد دلخور و غمگین بود و نهایتا یه روز بغضش ترکید و گفت مامان یه سری دیگه از بچه ها با هم بیمارستان زدند و با تبلیغات و امکاناتی که فراهم کردند تمام مریضهای مارو بردندو کم کم کار به جایی رسید که کادر من اکثرشون رفتند اون یکی بیمارستان...

برام بامزه بود اما تو غمش شریک شدم و ضمن همدردی برای این غم و شکست بسیار بزرگ مثلا چند روزی دنبال راهکار پیدا کردن شدم. خواستم بهش بفهمونم مشکلش برام مهمه و باید حلش کنیم. و احساس کردم نباید این مشکل از پا درش بیاره و خلاصه تونستیم با ورود مبحث بررسی مشکلات روحی و نگرانیهای بچه هاو ... به رقابت با اون گروه بپردازیم و وقتی کارش مجددا گرفت راهنماییش کردم تو اوج مسئولیت را واگذار کنه و بذاره بقیه هم این مسیر را تست کنند.

رفتم مدرسه برای مشاوره از حس بیش از حد همنوع دوستیش برام گفتند که البته مدتیه کنترل شده. از اینکه با دختری دوستی می کنه که انتخاب خوبی برای دوستی بوده. هر دو درسخون و ساعی هستند فقط خودم گفتم وندا خدای اعتماد به نفس و به رخ کشیه و من دوست ندارم. گفتند در عوض اون دختر زرنگ دنیای تواضع. و این داره وندا را به سمت متعادل شدن پیش می بره... گفتند متوجه تغییرات شدند و از زمانهایی که براشون کارتون می گذارند و بچه ها د کنار هم فیلم و کارتون می بینند گفتند و تحلیلهاشون از روحیاتش خیلی عالی بود.

چند روز پیش هم کل کلاس معلم یکی از درسها را ناراحت کردند چون گفتند چی میشه بجای این درس رباتیک داشته باشیم....

چند روز بعد هم وندا بعنوان سفیر عذرخواهی و دلجویی رفته برای عرض شکر خوردن و درخواست برگشت. خلاصه همین طوری پیش بریم این بچه فقط میشه سخنران و شاعر و... 

ریاضی و علومش هم خوبه. من با این سبک توصیفی فقط می فهمم همه چیز خوبه. بچه است هنوز و وقتی میاد خونه باید فوقش نیم تا یکساعت درس بخونه و بقیه اش بازی و کارهایی که علاقمنده...

منم وقتی می بینم بلده و مشکل حادی نیست اصلا سر به سرش نمی گذارم بیشتر کار درسیشم با پدرشه و من ابدا حوصله ندارم. چون بچه ایه که شما اگه 10 ساعتم بنشونی جلوت حاضره راجع به علومه ریاضیه جغرافیه یا هر چی...  باهات بحث و گفتگو کنه. بقول الناز که می گه شاید این راهیه برای فرار از غذا خوردن و خواب....

تو این مدت اتفاقات ریز و درشت برای همه مون افتاد ولی بقول معلم خوب هر سه تا مون فقط بگو ممنون خدای مهربون و هرگز از چیزی شکایت نکن. 

ماهم به همین سبک می گذرونیم.

هانا هم خیلی خوب تو زبان مهدش آموزش می بینه خیلی ازشون راضیم بقول خودم حلال می کنند هر چی شهریه می گیرند. هفته ای هم یه روز هم پیش معلم وندا میره. یه موقعهایی خجالتیه ولی در برابر تجاوز به حریمش و زورگویی و نابرابری صدای اعتراضش از هر بلندگویی بلندتره. خداروشکر.

اینم چند تا عکس فعلا.




+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 1:28  توسط گلناز  | 

یکشنبه و دوشنبه این هفته هم تعطیل شد...

کلا مدرسه شده یه خط در میون. البته خدا خیر بده این اینترنت را که باز فایده هایی هم داره. و دیگه هر چی هم تعطیلات باشه معلم میاد تو سایت تکلیف و کاربرگ و پیش آمادگی درسها و.. را می ده.

هفته پیش هم رفتیم مدرسه و کارنامه ای به ما دادند به قدر یک کتابچه 20 برگ و چنانی بچه ما آنالیز شده بود که خودمم اینجور دقیق موشکافیش نکرده بودم. می دونستم یکی از تفاوتهای غیرانتفاعی با دولتی همینه که اولیا خیلی به خودشون حق اعتراض و بحث و.. را می دهند و دیده بودم هم اما باور کنید این چیز دیگه ای بود. پدر و مادرهایی بودند که ابدا قانع نمی شدند و برای هر چیزی ساعتها بحث داشتند. برعکس همه ازین که دیدم وندا اصلا هیچی عالی نگرفته(هیچکس نگرفته بود) شوکه نشدم . بحثش زیاده ولی بهش گفتم محشر بودی یه چند مورد هست با کمک هم حلش می کنیم و ترسش از کارنامه ریخت. به شدت هم درسخون تر شده و خودکار. و یه جورایی اون حس رقابت و برتری طلبی و کمی هم خودشیرینی درش بوجود اومده. یعنی داشتم دق می کردم از دنیای بی تفاوتیش نسبت به همه چی مدرسه...

هانا هم که مثلا پیش دبستانیه... پشت هم جلسه دارند. کلا من شدن یویو. از بالا بیا پایین این مدرسه به اون یکی.. همه را هم دیر برس و استرس و.. خوش به حال باباها می دونم تو نسل ما زنها زودتر می میرن. از بس که آقایون خودشونو راحت کردند سر تا تهش یه سر کارشون میرن و تموم..... ساسا بهم می گه بیکاری هی میری این جلسه و این کلاسها... ول کن... بگو ما زندگی داریم کار داریم...

بخدا ...یه استاد هانا اینها دارند خیلی معروفه اگر تخصصهاشو در سطح دکترا نام ببرم مبشه اندازه انگشتهای دست...

هی می گفت: شما مامانا واسه بچه هاتون کم وقت می گذارید. آخه مامانها اعتراض داشتند و می گفتند نمی رسیم حجم کارها و فعالیتها زیاده. نمونه اش به بچه ها تو مهد یه میوه دادند (عناب) بخورن. هسته را انداختند تو نایلون کوچیک آورده خونه تو برگه نوشته بابچه برید عطاری پرس و جو کنید چه میوه ایه تو چه فصلی و از کجاها میاد خواصش چیه. ازین عطاری رفتنه و .. عکس بگیرید پرینت بگیرید بزنید تو پوشه.

یا تکلیف هفته پیش با مامان بگید مرغ بپزه. مرغو بخورید استخون پاشو سعی کنید بشکونید. که نمیشه(خودشون تو مهد انجام دادند) بندازید تو یه قوطی نوشابه بی رنگ بعد یه هفته استخون را دربیارید سعی کنید بشکونیدش...از تمام مراحل عکس بگیرید پرینت بگیرید و.. ما یه هفته دل و روده مون تو حلقمونه چون این بطری گذایی دائم جلوی چشمش باید باشه ... رو بدم بغلش می کنه باهاشم می خوابه. خلاصه مامانها معترض بودند ایشون (آقای استاد) فرمودند : شما مامانها هی بهونه میارید مگه چیکار می کنیدبرای بچه باید وقت بذارید و... مثلا من خودم برای بچه هام برنامه ریزی دقیق دارم شب که برسم خونه با دخترم از ساعت......

شما چی همه اش یا عمرتون تو جاده های شمال می گذره یا پای حری. م س.ل.طان..... فکر کن...

داغ کردم. در حد المپیک پاشدم گفتم: خیلی خیلی عذر خواهی می کنم ولی طرز بیانتون با آقایون ضد زنی که قدیمها می گفتند شما خانومها یا یکسره ازین مهمونی به اون مهمونی یا یکسره غیبت می کنید تفاوتی نداره. این چه حرفیه من مادر اگر پرینتر نداشته باشم. باید هفته ای یکبار بچه مو تو این سرما بردارم برم تو یه دفتر فنی که چی پرینت بگیر... مسیرم دوره نمیشه با ماشین بخواهم برم شیش دور باید دور خودم بچرخم واسه یه جای پارک ناقابل اونم همه جا الان توقف مطلقا ممنوعه. همه زحمتها را آقایون انداختن دوش ما هر جلسه ای میری خیلی زود بزنه 1-2 بابا اومده. خانومی از اونسر شهر می کوبه برافروخته و نفس نفس زنان میاد می گه از وسط جلسه شهرداری منطقه عذرخواهی کردم اومدم چون برام مهم بود. اونوقت شماا می فرمایید ح.ر.یم سل.طان. خیلی هامون اصلا روزها میشه تی وی روشن نمی کنیم..... اونم باید از خانومتون متشکر باشید که وقتی شما تشریف میارید بچه شامشو خورده خودتونم غذاتون حاضر و گرم حالا دو ساعتم وقتتونو واسش می گذارید. چقدر زحمت کشیدید ولی دیگه مهم نیست که این خانوم از صبح چند ساعت واسه خودتون و دختر و زندگی وقت و اعصاب گذاشته. 

خرید اون لیستهای بلند بالا بماند.... و خوب الیته در پی سخنرانی من مامانهای دیگه هم اعتراض و...

زبونم دراز شده از بس اینجور جاها رفتم اعصابم که تعطیل...

بخدا گفتن نداره دیگه همه می دونید الان یه شهریه ثابت میدهیم واسه مهد دیگه حداقل سه چهار میلیون میشه. بابت هر کلاس که هرچقدرم بگی نمی خواهم به زور می فرستنش جدا شهریه گرفتند. تکواندو- باله - موسیقی- نمایش خلاق- تکمیلی نمایش خلاق- بالابردن سطح علمی و... باز همون باله و تکواندو لباس می خواسته.... بالا بردن سطح علمی هر سری یه عالم لوازم می خواهد یه سری اش این بود. ذره بین پنس 60تا کاغذ آ4!!!! چسب رازی بزرگ.... لاک بی رنگ و....

تازه عکس مثلا آتلیه پاییز یه رقمی هم هر فصل کنار می گذاریم واسه این مورد کاملا ناخواسته و اجباری سری قبل یه بلوز بی قابلیت واسه هانا مجبور شدم (تقصیر خودمم بود البته که دوست داشتم اولین عکسش با لباس نو باشه خدا شاهده یه بلوز ساده 80 تومان!!!! دیگه خودتون در جریان هستید) بقول یه مامانی یه شال سه تومنی را 5 ساله هنوز داریم....

همین بردن و آوردن بچه ها مگه کار کمیه!!! یه بار من تو یه ترافیکی گیر کردم درحالیکه چراغ بنزین قبلش روشن بود درست دو سه ساعت تو ترافیک صاف صاف نشسته بودم و زل زده بودم که کی این لق لقو خاموش میشه و همین آقایون دور و بری وقتی ببینند یه خانوم راه را بند آورده هزار حرف بزنن. وقتی رسیدم پمپ بنزین وایییییی

صف بنزین تا دو تا چهار راه رفته بود. چهار راه دومی از شانس ما گردش به چپ ممنوع بود!!!! پیچیدم جلو پلیس سر چهارراه ایستادم و جریانو گفتم. بهش گفتم ببین من الان یه دیوووونه واقعی هستم. برم بالا برگردم بچه ام خودشو خیس کرده خودت می دونی بهم راه بده برم. با این که ما پشت چراغ قرمز بودیم اومد یه لاین را باز نگه داشت من دورمو زدم. خیر از جوونیش ببینه همیشه سر هر چهارراهی یادش میافتم و دعاش می کنم که هر جا گیر کرد یه فرشته بیاد واسه اش راه باز کنه.....

بگذریم.....

 خوب اینم بنویسم که یادمون نره همین روزها وندا را بردم چکاپ کامل با آزمایش و عکس مچ و سونو و ... و تقریبا خیالم را راحت کرد که هنوز فرصت کافی برای رشد داره و از بلوغ هیچ خبری نیست. ولی کمبود ویتامین د را داشت و به انتخاب خودمون قرار شد آمپول بزنه با یه برنامه غذایی کامل خدا بخواهد نتیجه می گیریم تا سه ماه دیگه ببرم که رئوند رشد بررسی بشه.

یه شب داشتیم می رفتیم سونو گرفای هانا می موند خونه پیش خاله الناز.

به وندا می گه آخی وندا جون بری سونو گرافی واسمون بچه میاری؟!؟! 

خنگول منه این هانا!

   امروز صبح با شنیدن اخبار تعطیلی دویدیم سمت پارک . و خیره ترین مادر دنیا با دوتا بچه تو اون برف شدید البته به همت والا یه خاله با همت با یه کوله پر خوراکی رفتندپارک تا درختها رو رو هم بتکونن. گلوله برف بندازن و آدم برفی درست کنند و با لیوانهای نسکافه قلعه برفی بسازن.

جاتون خالی خالی.

برف بازی عمومی....

دلم می سوزه که شادیها اندکن ولی خوشحالم که همانا ما مردمی هستیم که از اندک برف هم شاد می گردیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 2:31  توسط گلناز  | 

عزیزم اونقدر تو روز تولدت احساسات وجودمو پر می کنه و  یادآوری ساعتهای اولیه دیدن یه دختر توپولی که لباسهای بیمارستان تنگش بود و مامان گلی به پرستارها می گفت دکمه هاش به زور بسته شده.. بزرگترشو  بپوشونید و اونهام می گفتن بزرگترین سایز مونه...

کوچولوی ۴ کیلو و خورده ای من که اگه یه روز دیگه بیشتر می موندی اگر از تحمل سنگینی و فشارت رو قلب و امعا و احشاء٬ نمی مردم از اون حساسیت وحشتناک (خارش پوست ) حتما دچار کزار و .. می شدم از بس خون می زد و خارش کلافه کننده امونم را بریده بود. انواع پمادها را  میزدم و خوب نمی شد. دکتر می گفت تا می تونی تحمل کن ولی اگه نشد آمپول می زنیم. با اینکه نسخه تو دستم بود و گفت: روز آخر برو بزنش تا بیاد تو خون بند ناف فرصت داریم. ولی چه کاری بود دو ماه تحملش کرده بودم یک شب هم روش. اما همون مطلب باعث شده بود لپهای تو هم گلی بشه و با اون لبهای درشت تزریقی مانندت٬ شده بودی یه هلوی پوست کنده.

الان وقتی فیلم بقول خودت به دینا اومدنت را می بینی دلت ریش میشه که چرا ترو زخمی کردند؟!! چرا لباس تنت نیست و سردت بوده؟ چرا  بجای اینکه بهت پستونک و غذا بدهند دارند قد و وزنتو می گیرن؟ خوب می موند واسه بعد... چرا به پات استامپ زدند؟!

چرا خانم دکتر اینهمه وقت ترو بر عکس نگه داشت؟ چرا باید گریه ات در میومد ؟ و هزار چرای دیگه که واقعا فکر می کنم بهتر بود فیلمتو حالا حالاها نمی دیدی. اما عزیزم  اومدیم که درد را ببینی و زخمی بشی و گرسنگی و سرما و هزار مطلب دیگه که البته وقتی عشق اومد و آغوش مادرتو حس کردی گرما امتیت خوراک و همه چیز  اومد و این معجزه عشقه. عشقی که منو ترو سخت بهم وابسته کرده. می دونی هانای گلم من مست این عشقم و دنیای مادری را با هیچ چیز و هیچکس این دنیا عوض نمی کنم ولی گلم مامان اینروزها خیلی خوشحال نیست! دلش پیش اون مامانیه که دختر کوچولوش را که اونهم سردش بود از دست داد.... می دونستی وقتی عاشقانه نگاهت می کنم یاد مامان کوچولوهایی می افتم  که هر روز دارن زجر می کشن تا بزرگ بشن و گاهی دیگه جسم کوچیکشون طاقت این دردها را نمیاره و با فرشته ها میرن به سرزمینهای دور که احتمالا امنیت و شادیش بیش از این جا باشه... سیاره ای که بزرگترهاش فقط حرف نمی زنن و تو قلبشون عشق به بچه ها هست.... مامانت اینروزها حس خوبی نداره...

مامان خیلی شاد نیست ببخشش. خوشحالم که یه روز مادر می شی و همه حرفهای منو درک می کنی. کوچولوی نازم تولدت مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 11:56  توسط گلناز  | 



امیدوارم عکسها را ببینید در غیر اینصورت خونه مارک اینها دستتون را می بوسه. آدرسمونم تو ف.ی.س. ب. .و.ک بزنید تیساگل به انگلیسی.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 13:44  توسط گلناز  | 

دو تا عکس دزدی از سایت پیش دبستانی مربوط به پریروز که برای نیایش برده بودنشون امامزاده...

هانا منتهی الیه سمت چپ ردیف ایستاده. و در عکس بالا کاپشن سبزه.

الهی ننه ات واسه ات بمیره... که چقدر حال کرده باشی با اون چادره... قربونت برم اون رو گرفتنو از کی یاد گرفتی با دستهای کوچیکت مادر... 

*)) خوب می دونم اینم می گذره و باید همه چیو تست کنی و با عقل و انتخاب خودت راه درستو انتخاب کنی. مطمئن باش تو دنیا هیچ چیز به اندازه مردم داری و محبت به همنوع اهمیت نداره. هیچ چیز. وقتی عشق تو دلت اومد دیگه همه چیز حله. چه با حجاب چه بی حجاب. چه با دین چه بی دین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 1:57  توسط گلناز  |