و دنیا مرهون محبت خاصشه ...
و بهشت مبهوت صفاش...
اون مادره و بس...
خدایا هیچ بچه ای را بی مادر نکن. که راست می گن بچه از مادر یتیم میشه.
و خدا همه مامانهایی که تک و تنها دارند بچه هاشون را بزرگ می کنند حفظ کن.
بگذریم امروز روز جشنه اینهم تقدیم همه مامانهای گل و مهربون وبلاگی و.. که محبتشون بی دریغ نثار من شده مخصوصا اونهایی که شماره منو از سایت برداشتند و اس دادند. من چقدر شرمنده شونم.

اینم فکر نکنید زحمت بابا ساسا است. که ایشون کلا ازین خجالتها رسم ندارند بدهند و ماهم کلا زیاد خوشمان نمی آید. بلکه اینو بابای همون دختر گلی که یار و همراه بازگشت ما از مدرسه است و قناد هستند برام آورده دم مدرسه دادن به وندا . وای چقدر ممنونم. دنیاشون رنگی و پر از صفا...
راستی دیشب دلم برای دومین بار فقط تو امسال خیلی شکست. دیگه طاقت ندارم مدتیه از ذهنم حذفش کردم اما دوباره به عمد منو آزرد. خیلی تحملش کردم اما دیگه بسه دلیلی نمی بینم برای کسی احترام قائل شم که به راحتی روح منو لگد می کنه. تا بحال شده بهتون بگن فلانیه احترامشو نگه دار و تو هم همیشه اینکارو بکنی ولی اون فلانی به سشادگی آب خوردن داغونت بکنه؟ خوب فرق من با بقیه اینه که هیچوقت به دفعه دوم و سوم نمی رسه. دیگه از ذهن و روحم حذفش می کنم هر چه بادا باد. اینو اینجا نوشتم تا یادم بمونه که هرگز دوباره خ نشم.
فعلا خدانگهدار

مونده بودم چطور بیام بعد اینهمه وقت ؟واقعا مونده بودم؟!؟!؟
این بود که با تغییر چهره و لباس میدل! اومدیم ادامه مطلب را ببینید عکسها مال همین امشبه ولی مطلب را چند روز پیش نوشتم قسمتی از نا گفته هاست فعلا باشه تا بعد دوباره خدمت برسم. یا حق!

خوب واقعا سال نو همه مبارک و هزار آرزوی سپید دارم برای همه...
فعلا ما مشهدیم. اما قسمت اول سفر نوروزی ما در مشهد رو به اتمامه و تا اینجا هم خیلی خوش گذشته هم خیلی خیلی متفاوت بوده. ازونجا که از فامیل خودم هیچکس نیست دو تا دایی ها مسافرتند و فقط داداش بهنام جان و سمیرا جون هستند. البته مامان بزرگم و خاله فرحم که از تهران اومده بود یکی دو روزی بودند و رفتند. خدا بزرگترها را برای همه حفظ کنه. خونه بدون بابااخوانم خیلی بی روح بود اولین عید بود که بهم عیدی نداد و امیدوارم بهترین عیدی را از خدا براش برده باشند.
همه یه جورایی پراکنده و پر شکسته بودند....
بگذریم. جای همه خالی مشهد واقعا با نمادهای نوروزی خاص و زیبا شده. امروز رفتیم یک کم عکس گرفتیم و وندا خیلی خوشش اومد در صدد بر اومده سال دیگه اونهم بتونه شرکت کنه و یک نماد طراحی کنه البته با اجرای بابا صادق!
نمی دونم این شدنیه آیا؟!؟!
فعلا یکی دو عکس بهاری نوروزی تا انشا.. آپ های بعدی..




دیگه ثانیه های آخره.. من پرروتر از این حرفهام. یا شاید خودمو مدیون تر از اینها به این دنیا و دوستهایی که دوستشون دارم و بهشون قول دادم. یا دور از وطن هستند و دلشون می خواهد ببینند اینجا چه خبره می نویسم. آقا اینجا بقول مامان دوستم مملکت امام زمانه قبول ندارید؟!؟ ندیدید هیچ تحریمی کارساز نیست ندیدید مردم با چه روحیه نشاطی توخیابونها ولع خرید دارند و ماشا.. همه پول دارند و همه خوشحالند. بجان خودم من دیدم که کسی کارگری خونه مردم را می کنه و نون در میاره و امسال بهش می گم عید کجایی؟ می گه :جنوب . فورا فهمیدم.
گفت: با کاروانهای راهیان نور میریم یه هوایی عوض کنیم. خوب خوبه دیگه خدا خیرشون بده. یه عده که واقعا توان سفرهای معمولی داخلی را ندارند الان همینطوری یه مسافرتی میرن.
خوبه دیگه وقتی می گه نمی دونم چند ده هزار نفر را تو مدارس برای سفرهای نوروزی اسکان داده اند. من خودم هنوز سر در نیاوردم چطور میشه یه خانواده تو مدرسه شبی بیتوته کنند؟!
وضعیت دستشویی و حموم چی میشه؟![]()
ما که وقتی می ریم خونه مادر شوهرمان یه واحد دوخوابه با امکانات کامل با سرویس و آشپزخانه و.. در بهترین جای مشهد برامون عین دسته گل تر و تمیز حاضره ... اینجور لگد پرانی می کنیم و دلمان هوس هاوایی و .. می کند.
ولی خوبه دیگه انسانهای قانعی هم هستند که اونجوری خیلی از ما بیشتر که بریم هاوایی عشق میکنند.
من در این زمینه واقعا تبریک می گم نباید بی انصافی کرد. سفرهای کم هزینه به همین می گن و چه اشکالی داره عده ای که بنده خداها واقعا براشون سخته٬ اینجوری حال و هواشونو عوض کنند؟
اینم از مردم که هر چی من بگم از حال و هوای عیدشون کم گفتم....

میدون تجریش - همین صبح دوشنبه. جای سوزن انداختن نبود. ازونور ولیعصر را می رفتی پایین تا نزدیکهای پارک وی همینطور دستفروش و آدم...
مابا ماشین اونور خیابون بود نشد عکس بگیرم. کی میگه مردم پول ندارند هان؟ ماشا.. مردم عادت کردند هر چی دستشون میرسه خرج سرو وضع و شکم کنند.

اینم از بساطی های دم امامزاده علی اکبر چیذر که ما ازشون اولین هفت سین مشترک زندگیمون را خریدیم.

اینم از اولین هفت سین خونه خودمون که ببخشید دیگه سبیش سیب سرخ نداشتیم. سرکه هم نداشتیم سرکه بالزامیک بجاش ریختم گرون بوده کم ریختم.
شیرینی هم بعنوان دکور یه ذره گذاشتم. ما که نیستیم شیرینی مون کجا بود!؟ شب بوهامونم ازین شاخه ۵۰۰ تومانی هاش خریدیم که اندازه یه روز بهش گل وصل بود و بسمونه!
از هفت تا سین هم بیشتره که کار از محکم کاری عیب نکنه!! تو گلدون هم خاک کیشه که من یه عالمه با خودم آوردم. عاشقشم. امیدوارم بطلبه ما بریم اونجا زندگی کنیم. و همین دیگه آها ظرف آبی ها را هم مامانی گلم(مامان بزرگم) چن سال پیش بهم داد بستنی خوری جهیزیه اش بوده. اینقدر گفتم و گفتم از رو رفت کادو داد بهم
. و همین دیگه آماتور یه چیزی چیدیم.

یادتون نره که سر سال تحویل یاد گلی بیافتید که اینقدر دوستتون داره فردا صبح از خواب پاشید اینو براتون عیدی گذاشته رفته مشهد. نایب الزیاره هستیم اگه قابل باشیم. چه حرفهایی من بلدم!!! منو بچه ها را حسابی دعا کنید. دعاهای مادی در اولویت اند. ممنون همه یا علی!

جا شمعی سر میزمونه!
می دونم که همه تون انداختین رفتین و وبلاگستان عملا به.... لا اله الا... تبدیل شده!
طفلک اونور آبی هامون هی بیان و ببینن از جیگر خانومی هامون خطی ننوشتیم و تب کنن ماتم بگیرن!
ولی من بخاطر اونهام که شده از فرصت استفاده می کنم و میدان داری می کنم. قضیه اینه که یکی دو کار ناشی از دقیقه نودی بودن مشتریهای بابا ساسا و سرما خوردگی شدیدش و یخبندون و.. باعث شده برای اولین بار در زندگی مشترک ما احتمال زیاد سال تحویل را خونه خودمون باشیم.

همه می تونید رمز بخواهید ازم. چیز خاصی ننوشتم کنجکاو نشید. عکسم نداره. ولی من به یه عده ای می تونم رمز رابگم ببخشید دیگه... یه درد دله که یک کم خصوصیه.
به پیان دفتر ۹۰ رسیدیم سالی به همه فراز و فرودهاش..
سال که برام هزار خاطره بجا گذاشت. ببخشید اگه دوست خوبی نبودم و شما با خوبیهاتون منو شرمنده کردید. عزیزانی که همیشه منو ساپورت کردند اونهایی که نگذاشتند تنهایی را حس کنم و همه اونهایی که با ما خندیدند و با ناراحتیمون غصه دارشدند بهتون درود می فرستم و امیدوارم این عشق در لحظه لحظه زندگیتون سیال و جاری باشه.
یه تشکر ویژه از چند تا عزیزی دارم که با کمکهای اونها تیساگل اوج گرفت و هر روز شکوفا تر شد. نمی دونم خدا را به چه اسمی صدا کنم اما ازش می خواهم جبران محبتهاتون را اونجوری بکنه که من بازهم شرمنده بزرگیش بشم. و دوستانی که به من و بچه هام همیشه عشق و احساس پاک داشتند هم به همچنین. ببخشید اسم نمی خواهم بیارم ولی اسم چند نفری را اگر نیارم از پایان این دفتر حس خوبی نخواهم داشت.
فایا گلم- سبای رک و دوست داشتنی. برادر کم حضورم آقای کریمی- فاطمه با محبتم و فریبای پاک نهادم- صدف ارزشمندم و مرمر مهربونم که توسختی ها همیشه شنونده خوبی برام بود و خیلی ها که می دونم بعدپابلیش این پست اسمشون بیادم میاد و حسرت خواهم خورد. از همه و همه بی نهایت سپاس گذارم.
چند تا عکس در ادامه مطلب
خوب چهارشنبه سوری هم رسید ما که یک کیسه پر مواد آتش زا آماده کردیم و یک بالن آرزوها...
وندا را هم تعطیل کردند. فردا چهارشنبه هم نمی روند. چه وزیر خوبی به تور اینها خورده فکر کنم اسمش وزیر تعطیلات باشه اوکی تره. تازه بدون پیک و هر تکلیفی.... فقط گفتند هر جا میروید خلاصه یا خاطره نویسی کنید. همین! بهتر ما.
امروز هم براشون جشن چهارشنبه سوری گرفتند. همونطور که می دونید مدرسه دولتیه نه غیرانتفاعی پس اینطور چیزها کاملا با دستور و برنامه اجرا میشه. منظورم بعنوان یک کار فانتزی نیست و خوشحالم که جامعه داره به سمتی میره که با این رسومات کنار اومده و انگار بعد ۳۰ سال دیگه فهمیدند عناد و لجاجت و سرکوب حداقل تو نسل اینها فاجعه میشه. خلاصه آتش افروخته شده ترقه هم بوده و صد البته کار قشنگتر در حضور یک مامور با تجهیزات آتش نشانی و براشون خاطره و تجربه هاشو گفته و خواهش کرده با خانواده چهارشنبه سوری داشته باشند و اگر تو برج و مجتمع ها هستند حتما با آتش نشانی هماهنگ کنند که مامور با لوازم براشون بفرسته! خیلی محشره. برای اولین بار یه حرکت خوبم دیدیم.
امروز هم از کنار یکی دو مدرسه دیگه راهنمایی و.. رد شدم همین برنامه ها بود .
خدا عمرشون بده.
به حدی وندا امروز گریه کرده بود و بحدی گریه اش با صدای بلند ادامه داشت تا همین الان که سرم داره می ترکه و بالاخره یه نهارکی خورد و بزور خابوندمش. از زور ناراحتی که خانومش و بچه ها را نمی بینه. از زور گریه که یکی از بهترین دوستهاش که از مهد با هم بودند داره میره برای زندگی دبی و بعد عید دیگه نمیاد.
خوب اینم از این بازم تا نرفتیم تعطیلات میام اما با عکس . حتما. فعلا بای.
ازین شعر هم بی نهایت خوشم اومد گفتم بنویسم اگه نخونده اید بخونید.
امروز هم
سخت آشفته و غمگين بودم…
به خودم مي گفتم
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست كم ميگيرند
درس ومشق خود را…
بايد امروز يكي را بزنم، اخم كنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابي ببرند…
خط كشي آوردم،
درهوا چرخاندم…
چشم ها در پي چوب، هرطرف مي غلطيد
مشق ها را بگذاريد جلو، زود، معطل نكنيد !
اولي كامل بود،
دومي بدخط بود
بر سرش داد زدم…
سومي مي لرزيد…
خوب، گير آوردم !!!
صيد در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
اين طرف،
آنطرف، نيمكتش را مي گشت
تو كجايي بچه؟؟؟
بله آقا، اينجا
همچنان مي لرزيد…
” پاك تنبل شده اي بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتيم آقا ”
بازكن دستت را…
خط كشم بالا رفت، خواستم بركف دستش بزنم
او تقلا مي كرد
چون نگاهش كردم
ناله سختي كرد…
گوشه ي صورت او قرمز شد
هق هقي كردو سپس ساكت شد…
همچنان مي گرييد…
مثل شخصي آرام، بي خروش و ناله
ناگهان حمدالله، دركنارم خم شد
زير يك ميز،كنار ديوار،
دفتري پيدا كرد ……
گفت : آقا ايناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش كردم، عالي و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جاي آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخي گونه او، به كبودي گرويد …..
صبح فردا ديدم
كه حسن با پدرش، و يكي مرد دگر
سوي من مي آيند…
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا كه حرفي بزنند
شكوه اي يا گله اي،
يا كه دعوا شايد
سخت در انديشه ي آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفي بكنيد،
و حسن را بسپاريد به ما ”
گفتمش، چي شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : اين خنگ خدا
وقتي از مدرسه برمي گشته
به زمين افتاده
بچه ي سر به هوا،
يا كه دعوا كرده
قصه اي ساخته است
زير ابرو وكنارچشمش،
متورم شده است
درد سختي دارد،
مي بريمش دكتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم كودك…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
ليك آن كودك خرد وكوچك
اين چنين درس بزرگي مي داد
بي كتاب ودفتر ….
من چه كوچك بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نيز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عيب كار ازخود من بود و نميدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من ياد بداد درس زيبايي را…
كه به هنگامه ي خشم
نه به دل تصميمي
نه به لب دستوري
نه كنم تنبيهي
***
يا چرا اصلا من
عصباني باشم
با محبت شايد،
گرهي بگشايم
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
یک دهه بعد-الناز: امتحانات برداشته شد. جایگزین مشق و تکلیف عید هم پیک نوروزی شد. معیار حاضر شدن در کلاس تا روزی که پیکها را بدهند.
یک دهه بعدتر-وندا: امروز ۲۰ اسفند.... عجب ستمیه این روزهای آخر !!!! (توجه بفرمایید امروز موزه تشریف داشتند و تا آخر هفته همش برنامه های تفریحی و جشن و جشنواره و...) تموم شه بریم . فردا به خانوم بگم من که هفته دیگه را نمیام. زودتر پیک منو بده .
دهه و دهه های بعد چطور میشه؟
از روزهای آخر سال بدم میاد اینو البته محدودش کنید به بازه زمانی خاصی.
و به دلایل خاصی. هر چند خیلی بخردانه سالهاست رو دلایل کارکردم و نا مطلوبهایی را حذف کردم اما اصل مطلب همچنان باقیست و اونو کاریش نمیشه کرد. امسال برخلاف همیشه که مطلب خونه تکونی نداشتیم و با چنین واژه ای نا مانوس بودم به دلیلی که خواهم گفت. هم لزومش حس میشه هم اجبارش.
حالا دلیل : تا سال گذشته همیشه یک کارگر بشور بساب عالی در حد هفته ای دو روز تو خونه بود که هر بار می اومد یه دو کار اساسی می کرد و خونده ما همیشه خدا تکانیده بود. حتی یه وقتهایی من می گفتم فلانی یکبار میای هیچ ازین حماسه آفرینی ها نکن بشین من غریب و تنها باهات درددل کنم یا بیا و برام فقط امروز آشپزی کن . می خواهم بعد مدتها دستپخت یکی غیر ازخودم ولو دستپخت یه دختر جوون ناوارد را بخورم. اما افسوس که اونم رفت پی تحصیل و تنهام گذاشت. البته نه چرا متاسفانه کاملا خوشبختانه اتفاقا همین دیروز بهم گفت دیگه کاری نداری گفتم نه سال نو ات مبارک سالم و شاد باشی و درسهاتو تند و زود بخون که تیساگل به یک مدیر فروش و حسابدار خبره خیلی زود نیاز داره
بعد از هزار تست و اومدن و رفتن افراد مختلف . تن به یک گزینه اجباری دادم که فقط جنبه مثبتش مورد اعتماد بودنش بود و بعدا فهمیدم تمیز کردن سرویسهاش در حد تیم ملی برزیله فقط همین! والا وای از روزی که می اومد. دائم منو صدا می زد براش تی را بیارم. بخارشو آب کنم. دستمال تمیز ببرم. چرا اینقدر شلخته ام این چه وضع میز توالته! دفعه دیگه نبینم. این چه وضعه اتاق بچه هاست و بچه ها را دعوا می کرد. و راه به راه از وسایل و خوراکیهای بچه ها برای بچه هاش سفارش میداد. که این رفتارها منو خیلی عذابم می داد و چاره ای هم نبود.
نازم داشت اوه اوه بیا و ببین.
تو راه ۵ دقیقه ای رسیدن به خونه ما سردش میشد. صبحانه هرچی میل نداشت. سرش همیشه درد می کرد با شوهرش همیشه دعوا کرده بود و اعصاب نداشت. خواهرهاش راه به راه زنگ می زدند و بلاخره به یه دلیلی بهم می ریخت و ...
اینها یه گوشه ازین آدم و ستمهاش بود که گفتم. بهمین خاطر وقتی لیلا زنگ زد که من تهرانم اگه کسی تو خونه تکونی کسی را لازم داشت بگو....
ذوق مرگ شدم و گفتم حتما بیا....
آها اینم بگم اون بنده خدا فقط عادت داشت دور هر چیزی را تمیز می کرد.
من اصلا کار خونه نمی کنم یه موقع مهمون داشتم دیدم وای مبل جابجا شده و انگار یکی زیر مبل را خط کشیده بعد رنگ زده انگار که کسی از خط نزنه بیرون!!!!!!!![]()
خوب من بررسی می کنم ولی نه که خیلی به قبلیها اعتماد داشتم به این توجه نکرده بودم. و چون تهران هم می دونید این حجم و دوده برا دو سه هفته است که من گفتم. و این مدلی شده بود.
هر بار ساسا غر میزد چرا زیر پاتختیها هنوز کثیفه!!! چرا تو نور رو درب کمدها جای انگشت بچه هاهست و...
راست هم می گفت ولی چاره ای نبود همین آدم کارشو اینقدر طول میداد که حداقل ۲ ساعتی اضافه بمونه و مثلا ۴۰-۵۰ بگیره. حالا اینهاش چیزی نبود. آقا ما یکبار از شور این بنده خدا تعریف کردیم هی برامون ترشی و شور آورد دبه ای ۱۶ هزار تومان حساب کرد.
آخرش یه روز رفتم از سوپری ۲کیلو شور خریدم کیلویی ۲۵۰۰ که همون دبه هام همینقدر جا می گیره. خیلی هم خوشمزه بود موقع نهار آوردم گفتم ببین این چیه؟ گفت: نه بدرد نمی خوره اینه اونه. گفتم ببین ما همینم از سرمون زیاده . دیگه نیار.....
بگذریم این دفعه خلاصه ما اجبارا باید خونه تکونی می کردیم از بس چند ماه بود تو کابینت و یخچال و.. تمیز نشده بود و ناچارا تکانیده شد رفت پی کارش.
باقی چیزهای دم عیدم که خیلی ازش متنفرم باشه تو دلم که اندازه یه دریا جا داره!!!!!
به نظرم سال خیلی خوبی نبود. همین که سالم بودیم و گذشت شکر شکر شکر. فقط همین. والا من تو این سال پدر بزرگمو از دست دادم. با اون شرایط اسباب کشی و بیماری ساسا و... که کاش مطلب به همینجا ختم میشد. و یه روزی که جریانش تموم بشه میام و از ناگفته های این خونه که اومدیم می گم براتون. اما مثل همیشه تجربه های خوبی دستمون اومد.
دوستهای خوبی پیدا کردم. کشف آدمهای جالب و اخلاقهای عجیب مشتریهام دنیاییه.
می خواهم تو یه وبلاگ یا دفتر خاطرات بنویسم. فقط اینو بهتون بگم تجربه بهم ثابت کرد. آدمهای مثبت اندیش که دل صافی دارند کیف دنیا را می کنند و روزیشون بهترینهاست. اونی که سخت خرید می کنه سخت می ژسنده و اعتماد می کنه اذیت می کنه و دلمو می شکنه. خیری هم نمی بره. همیشه هم ناراضیه و درنهایت زندگی برای خودش تلخه. ولی آدم مثبت با هر چیزی عشق می کنه نمونه اش تو خریدهای که از من می کنه. از عکس لباس لذت می بره و یه چیزی در موردش می گه که آدم کیف می کنه خریدشو با علاقه انجام میده. کالا به دستش میرسه ذوق می کنه و تفریحش تکمیل میشه و زنگ و خبری بهم میده و خستگی را از تنم در میاره(اینو در مورد خریدارهای آقا به نسبت خانمها صدبرابر بیشتر تجربه کردم)دست آخر هم کالایی که قسمتشون میشه بی عیب و نقص ترین و بادوام ترینه همیشه. یا با درصد بالا...
فهمیدم که اینجوریه .یعنی لذت بردن از زندگی دست خود آدمه.
حیف امسال از بچه ها کمتر عکس گرفتم! این یعنی اوقات کمتری براشون گذاشتم؟!؟!![]()
این یعنی دلمون کمتر خوش بود؟!؟!؟!![]()
حتی سفر کیشم هم عکسهاش زیاد جالب نشد چون تنظیم دوربین را ناغافل بهم زده بودم. هم زیاد وقتم را برای عکاسی که عشقمه نذاشتم.
برای عید هم میخواهم جبران این مدتی که کمتربرای بچه ها وقت گذاشتم را بکنم.
کاش بشه براشون تماما خاطره سازش کنم. عیدیهاشون پیشاپیش داده شده. وندا یه گوشی جدید چون گوشی قبلیشو تو کیش جا گذاشت. هانا هم یدونه ازین دی وی دی پلیرها که شبیه لب تاپه. نمی دونم چی دقیقا بهش می گم.
سالگرد ازدواج که اتفاقا درکیش حضورداشتیم و خواستم ربطش بدهم به کادو همون سالگرد ولی ساسا برام یه تبلت هم خرید. برا عیدی دوباره فردین بازی در آوردم و طی مشورت باباساسا با من کادوی عید را با گذشت بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسیار تبدیل کردم به خرید یک سری کالای استراتژیک برا شرکت که در عرض نیم ثانیه از گذشتم پشیمون شدم.
زنگ زدم دیگه دیر شده بود و سفارش داده شده بود.
تو دلم گفتم باز اینکارو کردی باز از یه خواسته اساسی گذشتی برای ارتقائ بنیه مالی کل خانواده چرا؟!؟!
مگه تو آدم نیستی؟ مگه تو این جامعه زندگی نمی کنی که همه چیز به همین حالا و دید مردم بستگی داره؟ اما دیگه برا افسوس خوردن دیر شده بود. خلاصه امیدوارم برکت مال شامل حالمون بشه
والا اینجور گذشتها حالا حالا ها برا من یکی سودی نداره.![]()
انشا آخر سال خوبی داشته باشید. همه چیز رو روالش براتون بگذره و خوبهاشم تند و زیاد و بیاد. انشا..یه پست با انرژی تر می گذارم و ناگفته های آخر را می گم. فعلا.
نمی دونم دوباره اینکاری که دارم می کنم درسته یا نه؟ ولی شما جنبه مثبتش را ببین . منظورم لو دادن یک کلیپ برنامه کودکه. که قراره بزودی پخش بشه. با موزیک و ملودی خوب و دلنشین و هنر نمایی همون کادر برنامه آبرنگ و البته بچه های ما.ضمنا می خواهم از همه تشکر کنم. خیلی زحمت کشیده میشه تا یه برنامه چند دقیقه ای آماده بشه. این چیزی بود که ما دیروز به چشم دیدیم دست همگی درد نکنه علی الخصوص فاطمه جون گلم و بازهم تشکر ویژه از عمو مهربان و خانم مهربونش که شاید هم هیچوقت اینجا را نخونن ولی اینقدر ماهن و گل و مهربون که بچه ها عاشق این دو عزیز بهشتی هستند. و خاطرات این روزهای با هم بودن مطمئنا همیشه تو ذهنشون خواهد موند.
یه موقع هایی دلم می خواست همسایه دیوار به دیوار گ.وگ.وش عشقم بودم. الان دلم می خواهد همسایه همه هنرمندا باشم. هی ببینم و لذت ببرم . راستش کم و بیش با تعدادی همسایه بودیم اما دنیای استودیو خدایی یه چیز دیگه است. ممنونم فاطمه جون که دیروز منو بردی تو حال و هوای پاک کودکی.



خوندن شعر دست جمعی

اینجا کارگردان داره به ملوسک عزیز میگه مثلا انگار دارید سبدی روی سر حمل می کنید. تکنیک پرده آبی/سبز بود دیگه قراره چیزی مونتاژ بشه.

هانا و یک کوچولوی دیگه مثلا دارند بازی می کنند.حالا چقدر ازون تصاویر بدرد بخور دربیاد خدا می دونه.

عمو مهربان خانم مقدم سلام می رسونه. جریان خانوم مقدم هم اینه که عمو می گفتند: هانا شبیه بچه گیهای همکارشون خانم مقدمه
. جل الخالق که ایشون چطوری حدس زده اند!!!!!
هنوز کامنتهای عزیز و خوب پست قبلی را تایید نکردم.
اما اومدم تا اینجا برای دخترهام و شمایی که روزانه هاشون را باهاتون شریک کردم. این قسمت زرین را هم به اشتراک بذارم. شاید کاری که او کرد تو موقعیت مشکوک و شکننده امروز مقدار زیادی از خشونتی که علیه ما به جفا می ره را کم کنه. خشونتی که آسیبهاش دامن همه ما را گرفته. خوشحالم و تبریک می گم و امیدوارم بچه های منهم با دیدن یه چنین نمونه هایی بتونند همیشه برای وطنشون موثر باشند و حرف صلح طلبی و آزادی خواهی عده ای از مردم سرزمینشون را به گوش دنیا برسونند.

از پدر و مادرم تشکر کنم
از همسر مهربانم
از فرزندانم
از دوستانم
از گروهم
اما
اینجا میخواهم از مردمم حرف بزنم
آنها حقیقتا مردمی دوستدار صلحند.
زندگی امروز دختر ها همه چیش یه جوری ربط پیدا می کنه به این موجودات کوچک دوست داشتنی آبی رنگ.
از خورد و خوراک
سوپ اسمارف
تا زندگی با اسمارفها
خداروشکر همین اندک دلخوشیهای کوچک برای این کوچولوها هست...
استرسش از کارنامه خودم بیشتره. چرا دروغ بگم من از اول راهنمایی به بعد استرس کارنامه را داشتم تا ترم آخر دانشگاه. اما استرس کارنامه وندا یه چیز دیگه است. با اینکه ازش مطمئنم . با اینکه کارنامه توصیفیه و هیجانی توش نیست با اینحال این دیگه یعنی یه موجودی که از خودتم عزیزتره داره رو می کنه که چی هست و چی نیست. خودت نیستی که بگی ول کن حالا بعدا جبران می کنم. حالا کو تا ترم بعد...
خلاصه صبح رفتیم و کارنامه همه چی بسیار خوب را گرفتیم. جالبه که روز به روز دامنه توصیفات داره محدودتر میشه یعنی معلم فقط می تونست تیک بزنه بسیار خوب- در حد انتظار و پایین تر از حد انتظار. خدا رو شکر اعصاب خرد کنی ها کم شده رقابت بین اولیا رفته. اما اگه شانس منه همیشه باید یه مزاحم داشته باشم.
قضیه هم اینه که یک مامانی هست خودش تحصیلات بالایی نداره اما خیلی برای بچه اش امید داره. و این امید و آمال را جوری در بچه نهادینه کرده که بچه به هر قیمتی حاضره بالا بره. اونم این طوری که هر طوری هست زیر پایی بزنه! بچه درسهاش خوبه ولی مامانش بهش هر چیزی یاد میده. معلم پارسالشون خیلی خصوصی بهش میگه اینکه بچه پاک کن و لوازم بچه ها را عمدا بندازه زیر میز تا حواسشون موقع امتحان پرت بشه و.. کار جالبی نیست...
حالا همین مامان هی از پشت سرم سرک می کشید کارنامه و برگه های امتحانی را چک کنه. منم بهش دادم گفتم ببین!
بعد از اون رفتم پیش خانوم معلم و گفتم میشه دفتر مدیریت کلاسیتون را هم ببینم البته صفحه وندا. این یه نامه اعمال واقعیه که هر روز بچه را در درسها توصیف می کنه. که خدا را شکر همه چیز عالی بود بجز یه جا تو ریاضی که مثلا نوشته بودند روی مبحث شعاع و قطر بیشتر دقت بشه.
همون موقع معلم منو برد یه گوشه کلاس و گفت می خواستم بگم یکی دوباره وقتی به وندا می گم تکالیف غیر درسی (مثلا مسابقات داستان و خاطره و.. ) را بهم بده می گه قبلا آوردم یا نمی خواهم شرکت کنم و طفره میره داستان چیه؟ همین و منهم توضیح دادم و ...
اونوقت همون مامانه از ذوق اومده می گه :من وایمیستم با هم بریم. نزدیک یک ربع ایستاد تا از موضوع سر در بیاره. منم حوصله نداشتم راحت گفتم وندا تکلیفشو نمی برد راجع به همین صحبت کردیم. یه برقی تو چشش زد که پس این همه عالی و بسیار خوب چی؟ الکی بود؟
بخدا مردم خیلی رو دارند. گفتم نه مربوط به مسابقه داستان و خاطره سفر بود که معلمشون فقط به وندا برگه شرکت در مسابقه داده بود. از کل مدرسه ۳ نفر باید می نوشتند.
گفت : نه مدیر کلا خیلی فرق می گذاره.
بهتون نگفته بودم وندا بعد از مشاور شدن. موظف شد فرم مدرسه نپوشه یه مدت برا لباسش مسابقه طراحی گذاشتند و دست آخر من یک مانتو نسبتا ساده از اوکای دی براش گرفتم و یک تونیک چهارخونه بامزه که روش پلیور یقه هفت داشت و خلاصه وندا موظفه اینها را بپوشه تا راحت شناخته بشه. من خودم خیلی از تافته جدا بافته شدن وندا شکار بودم .اما دیدم این بنده خداها عجیب شمشیر را از رو بستند. گفتم:
نه مدیر فرق نذاشته شاید یه چیزی تو ذهنشه می خواهد پیدا کنه. گفت: نه چه چیزی چرا باید بچه من تو خونه بگه مامان کاش وندا منو برای انتظامات انتخاب کنه چرا باید برای اردو با وندا مشورت بشه؟ مگه یه بچه چی می فهمه!
!! که اینقدر بزرگش می کنن و خلاصه یهو از دلش همه چیز را ریخت بیرون. گفتم: نمی دونم شما چرا اینقدر بهت برخورده بهتره بری به مدیرشون بگی چون من هیچوقت نخواستم بدونم با بچه شما و دیگران چه تفاوتی داره اما مدیر مدرسه حتما چیزی دیده که این تصمیم را گرفته. من خودم وقتی ازشون خواهش کردم بخاطر کوچک بودن وندا نسبت به چهارم و پنجمها این مسئولیت را ازش بگیرند و نذارند تو بچه ها حساسیت ایجاد بشه و مجبور بشه با حسادت ها و.. کنار بیاد٬ خانوم س به من گفتند اصلا اینطوری نیست شما اجازه بده این بچه توان گردوندن یه ملت
را داره.
بسپر به من تا واسه روزش تربیتش کنم.
خوب من چی بگم؟

مامانه گفت تو خیلی بچه ات را تک رو بار آوردی. گفتم آره درسته . من به بچه ام گفتم که تو سرود و هیچ داستان دیگه ای حق نداری جون خودت را قربانی هر انسانی بکنی. بدن و روح تو با ارزش ترینه و قیمت و قدرش نهایت نداره چون خدا بهت هدیه داده و نباید اونو به برای زنده موندن کسی تعارف کنی. مگر موارد انسانی مثل گذشت و فداکاری...
من باهاش راجع به انجام ندادن چیزهایی که بهشون اعتقادی نداریم خیلی حرف می زنم و تشویقش می کنم. من نمی گذارم بچه ام تو مسابقه کاریکاتوری که مجبوره مغرضانه فقط چهره چند شخصیت خاص را بکشه شرکت کنه چون نمی خواهم آدم این و اون باشه نمی خواهم هر چی بهش دیکته میشه را انجام بده.
من بهش یاد می دهم که بر خلاف حرفهای چیپ یکی از درسهاش که نمی تونم اسمشو بگم قانون نمی گه هر گل خوشبویی را دست پسر بچه ای از تو باغچه می چینه. (تو این داستان سخیف گل به محض بیرون اومدن از حالت بسته غنچه و نمایان شدن زیبایی و عطرش توسط پسر کوچولو که احتمالا نماد مرد آینده جامعه ما باشه چیده و نهایتا از بین میره)
ووو........
این خانوم با غیض برگشت بهم گفت پس ببین چی تحویل بگیری؟
می دونم که امثال بچه من در آینده توسط بچه های شما آزار می بینند. میدونم پسرکوچولوی تو مرد سیاه قصه های روزگار آزاد اندیشی خواهد شد....
برنامه دیروز عمو مهربان را بی نهایتتتتتت دوست داشتم نه به این خاطر که بچه های عزیز من و دوستهام را توش دیدم نه به خاطر زحمت بی منت فاطمه جون (ببخش عزیزم) بلکه بخاطر داستان پرمحتوا و بیان منحصر به فردش. ممنون از هر کسی که به بچه هامون یاد میده دنیای آینده اش را بر مبنای دوستی و گذشت بنا کنه نه جنگ و حقارت و دشمنی. ممنون که به بچه هامون این چیزها را یاد می دهی. که اگه یک عده دوست دارند گرگم به هوا بازی کنه یه عده ای فوتبال نباید با منطق زور پیش رفت نباید با منطق جنجال پیش رفته تو هر جمعیتی ممکنه عده ای یه چیز را بخواهند عده ای یه چیز دیگه. باید بذاریم هر کسی کاری که دوست داره را انجام بده ولی همه در کنار هم آروم و دوست!!!!!!!
